بن جعفر ( ع ) رفت و نتوانست به جنازه و دفن برادر نگاه كند ، ابو غالب فخر الملك بر او نماز خواند و آخر روز خودش به مشهد كاظمين ( ع ) رفت و او را
هامش
فقه بياموز و صبح همان شب ، فاطمه دختر سيّد ناصر ( مادر سيّد مرتضى و رضى ) آنها را نزد او آورد و همان را گفت ، اين داستان مشهور است و مقامات علمى سيّد رضى با كمى سنّ او پنهان مانده زيرا كتبش نشر نشد و كم نسخه است و او را تفسيرى است بر قرآن به نام « حقائق التأويل و دقائق التنزيل » كه گفتهاند از همهء تفاسير برتر و از تفسير شيخ طوسى بزرگتر است ، خدا ديدار آن را به ما روزى كند و به هر حال چون بدر عمرش به كمال رسيد و عمرش چهل و هفت سال شد ، خدا خانهء جاويد را براى او برگزيد و او را درخواند و اجابت كرد و از دنيا رخت بربست در بامداد روز شنبه ششم محرّم سال چهار صد و شش هجرى ، براى او ماتمهاى اديبانه برپا شد و نوك خامه شكست و چشم فضيلت ، نور خود را از دست داد ، و جبههء روزگار ، سپيدى خود را باخت ؛ افاضل و فضائل بر او گريستند و أكارم و مكارم بر او نوحه خواندند جز آنكه هر كس نامش باقى است نمرده است و آنكه نظم و نثرش در جهان پاينده است جاويد است ، خداوندش مشمول عفو و غفران خود سازد و از روح و ريحانش گرامى دارد ؛ من شرح حال علماى اماميّه ( ره ) را در كتاب « فوائد الرضويّه » نگاشتم ، شاگردش مهيار ديلمى قصيدهاى در مرثيهء او گفته كه از آن جمله است :به مرگش ز شب صبحدم تيره شد * فرو ريخت بر صبح آن تيره شب
ز زاد على فارسى بىنظير * بمرد و مهين ناطقى در عرب
چراغ عشيره ز مرگش خموش * به علامهاش خورده تير غضب
فروزان دليلى عدو خيره كن * از او خال و اعمام اندر طربقصيدهء ديگرى هم در مرثيهء او گفته كه مطلعش اين است :
آيا قربش نبينم زبان و دست برايت بدارد دست ز بخشش ببند محفل و رايت