و جگرش را درآوردند و گوش و بينى او را بريدند و چون جنگ به پايان رسيد ، رسول خدا ( ص ) فرمود : چه كسى از عمويم حمزه خبر دارد ؟ حرث بن صمّه گفت : من قتلگاه او را مىدانم ، آمد و بالين او ايستاد و دلش يارى نكرد كه برگردد و وضع اسفناك حمزه را به پيغمبر گزارش دهد ، رسول خدا ( ص ) به امير المؤمنين ( ع ) فرمود : اى على ، از عمويت جستجو كن ، على ( ع ) آمد بالاى سر حمزه ايستاد و دلش نيامد كه نزد رسول خدا ( ص ) برگردد ، رسول خدا ( ص ) خودش آمد و بالاى تن حمزه ايستاد و چون وضع او را ديد گريست و فرمود :
بار خدايا ، حمد از آن تو است و شكايت به تو سزا است و توئى ياور بر آنچه بينى ، سپس فرمود : اگر دست يافتم مثله كنم و مثله كنم ( به هفتاد تن از قريش خ ب ) خداى عز و جل اين آيه را فرستاد : ( ( اگر انتقام كشيد بايد مانند همان باشد كه به شما وارد شده و اگر صبر كنيد براى صابران بهتر باشد ) ) [ 1 ] رسول خدا ( ص ) فرمود : صبر كنم ، صبر كنم .
( 1 ) روايت شده كه پيغمبر ( ص ) رداى خود را كه بر دوش داشت ، روى حمزه انداخت و كوتاه بود ، چون به سرش مىكشيد پاهايش بيرون بود ، و چون روى پاهايش مىكشيد سرش بيرون بود ، آن را بر سرش كشيد و با گياه بيابان ، پاهايش را پوشاند و فرمود : اگر نبود كه زنان عبد المطّلب اندوهناك مىشدند ، او را وامىنهادم تا مرغان شكارى و درندگانش بخورند و روز قيامت از شكم درنده و پرنده محشور گردد ؛ اين بود داستان حمزه ، و امّا عبّاس ( سلام اللَّه عليه ) روز
هامش
[ 1 ] سورهء نحل ، آيهء 176 .