خود فرياد كشيد : ( 1 ) يا آل عبد المطّلب ، يا آل هاشم ، يا آل عبد مناف ؛ از هر جا ، به وى رو آوردند و مىگفتند : لبّيك لبّيك ، به آنها گفت : چند تن باشيد ؟ گفتند :
چهل تن ، گفت : سلاح خود را برداريد ، سلاح برگرفتند و ابو طالب ، آنها را برد تا به قريش رسيد ، چون چشم قريش به ابو طالب افتاد ، خواستند متفرّق شوند و بگريزند ، فرمود : به پروردگار كعبه ، هر كس از جاى خود بجنبد او را با شمشير دونيم كنم ، سپس سنگى را كه در « ابطح » بود در نظر آورد ، با شمشير از آن سه مغزكوب جدا كرد ، سپس گفت : اى محمّد ، پرسيدى كه تو چه كسى ؟ سپس اين اشعار را سرود :
تو هستى امين و تو هستى محمّد توئى مهتر و سرور و راد و امجد نژاد كريمان با افتخارى كه پاكند و پاك است بنياد و مولد چه بنياد خوبى است در خانواده ز عمرو آن مهين سرور نيك اوحد [ 1 ] كه اطعام مىكرد با كاسهء پر به وقتى كه بد مكّه را عيش انكد [ 2 ]
هامش
[ 1 ] عمرو نام جناب هاشم بن عبد مناف است كه شاعر در حقّ او گفته :عمرو العلى هشم الثريد لقومه * و رجال مكة مسنتون عجافعمرو براى قوم خود ، ثريد خرد كرد و مردان مكّه قحط زده و لاغر بودند .
( 2 ) انكد : زندگانى سخت و دشوار .