تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 875

مساهمون:

ص٨٧٥
به روى تو باران كند تر زمين را از آن قطره‌هاى چه در و زبرجد توئى در شدائد پناه و وسيله ز تو نوبهار است سبز و مؤيّد ( 1 ) سپس فرمود : اى محمّد ، كدام يك به تو اهانت كردند ؟ پيغمبر ( ص ) به ابن زبعرى اشاره كرد ، ابو طالب او را خواست و بينى او را چنان ماليد كه خون افتاد ، و با سرگين و خون سر همهء اشراف را آلود و سپس گفت : اى برادر زاده ، راضى شدى ؟ گوئى من كه باشم ؟ تو محمد بن عبد اللَّه باشى ، و نسب او را تا آدم برشمرد ، گفت : به خدا تو از همه در نسب شريف‌ترى و در مقام بالاتر ؛ اى قريش ، هر كدام شما خواهد از جا بجنبد ، من آنم كه مرا مىشناسيد . ( 2 ) من گويم : داستانهاى يارى ابو طالب نسبت به رسول خدا ( ص ) به دست و زبان ، بيش از آن است كه به گفت آيد ، در دوران محاصرهء شعب ، پيغمبر ( ص ) در بستر خود به خواب مىرفت و چشمها همه خواب بودند كه ابو طالب مىآمد او را از بستر خود بيرون مىآورد و على ( ع ) را به جاى او مىخوابانيد و فرزندان و برادرزادگان خود را به حفظ او مىگماشت ، على ( ع ) مىگفت : پدر جان ، آخر شبى من كشته خواهم شد ، ابو طالب در پاسخ او مىگفت : شكيبا باش فرزندم شكيبائى است ارزنده به سوى مرگ بگرايد سرانجام هر آن زنده به سختى آزمايم من تو را هر باره‌اى جانم به قربانگاه آن مرد گرامى و برازنده