( 1 )
فصل
در « بحار » است كه در برخى مؤلفات اصحاب از ابن عباس روايت شده كه گفت : ما در نبرد صفّين بوديم كه على ( ع ) پسرش محمد بن حنفيّه را خواست و به او فرمود : پسر جان ، به لشكر معاويه حمله كن ، بر ميمنه حمله برد ، آن را شكافت و زخمدار نزد پدر برگشت و گفت : پدر جان ، العطش العطش ، قدحى آب به او داد تا نوشيد و باقيمانده را ميان زره او ريخت ، به خدا ديدم خونهاى بسته از حلقههاى زرهش بيرون مىآمد ، ساعتى به او مهلت داد و فرمود : پسرجان ، بر ميسره يورش بر ، به ميسرهء لشكر معاويه يورش برد و آن را در هم شكافت و با زخمهائى برگشت و مىگفت : آب آب پدر جان ، قدحى آب به او داد ، نوشيد و باقى را در ميان زره و پوستش ريخت .
( 2 ) سپس فرمود : پسرجانم ، بر قلب لشكر يورش بر ، به آنها حمله كرد و چند پهلوان را كشت و نزد پدر برگشت و مىگريست و زخمهاى سنگين بر تن داشت ، پدرش برخاست ميان چشمانش را بوسيد و فرمود : پدرت قربانت ، به خدا پسرجانم ، به اين جهادت ، مرا خرسند كردى ، چرا گريه مىكنى ؟ از شادى است يا از بىتابى ؟ ! عرض كرد : پدر جان ، چرا نگريم ؟ تو سه بار مرا به دهان مرگ افكندى و خدايم سلامت بخشيد و اكنون زخمدارم چنانچه ملاحظه مىفرمائيد و هر بار كه خدمت شما برگشتم تا لختى آسايش كنم به من مهلت ندادى و اين دو