تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 854

مساهمون:

ص٨٥٤
استرحام و گريه و خواهش و اصرار بر ترك كشتن او از وى روايت شده است براى دلسوزى آن حضرت بوده بر اهل كوفه كه مرتكب چنين جنايت و جرم‌هاى فظيع نشوند كه امّتهاى اهل عالم ، يكى از آنها را مرتكب نشده و شايد سرّ اينكه مكرّر استغاثه كرده و ناصر و ياور خواسته همين بوده و مقصدش حفظ جان خود نبوده ، بلكه حفظ سعادت آنان بوده و مىخواست تا حدّ امكان ، بعضى از آنها را نجات دهد در صورتى كه نجات همه ، امكان‌پذير نبوده است . ( 1 ) آغاز استغاثهء آن حضرت از هنگامى است كه ديد لشكر ، تصميم گرفتند با او بجنگند و آن مواعظى كه بدانها فرمود دل سنگ را مىشكافت و كودكان را از گهواره مىپرانيد ، در آنها اثر نبخشيد ، در اينجا فرياد كرد : « أما من مغيث يغيثنا لوجه اللَّه ؟ أما من ذابّ يذبّ عن حرم رسول اللَّه ؟ » كسى نيست از حرم رسول خدا ( ص ) دفاع كند ؟ چون حرّ ديد كه لشكر تصميم نبرد با حسين ( ع ) دارند و فرياد او را شنيد ، نزد عمر بن سعد رفت و گفت : اى عمر ، تو با اين مرد نبرد كنى ؟ گفت : آرى به خدا ، نبردى كه دست كم سرها را بيفكند و دستها را بپراند ، گفت : اين پيشنهادها كه به شما داده پسند شما نيست ؟ عمر گفت : اگر كار به دست من بود ، چنان مىكردم ، ولى امير تو سرباززده ؛ حرّ برگشت و به جايگاه خود ايستاد و لرزه بر تنش افتاد كه نشانهء بازگشت به خدا و تحريك الهى است ، مهاجر بن اوس به او گفت : وضع تو شك‌آور است ، به خدا من در هيچ جنگى نديدم كه مانند اين جبهه بلرزى و اگر از من بپرسند اشجع اهل كوفه كيست ؟ از تو درنگذرم ، اين چه وضعى است كه در تو مىبينم ، حرّ به او گفت : به خدا من اكنون خود را ميان بهشت و دوزخ مىنگرم ، به خدا چيزى را بر بهشت