يزيد بن حرث را آواز داده كه : مگر شما به من ننوشتيد ميوهها رسيده و باغها خرّم شده و بر لشكرى آماده فرود آئى ، به كوفه بيا ، و گفته : در جوابش گفتند : ما ننوشتيم و ندانيم چه مىگوئى .
( 1 ) سپس گفته است كه : حرّ بن يزيد يربوعى [ 1 ] كه يكى از سروران آنها بود ، در جواب آن حضرت گفت : آرى ، به خدا ما بوديم كه با تو مكاتبه كرديم و مائيم كه تو را به اينجا آورديم ، خدا باطل و اهل باطل را دور كند ، به خدا من دنيا را به آخرت نگزينم و بر اسب خود زد ، وارد قشون حسين ( ع ) گرديد ، حسين ( ع ) به او فرمود : اهلا و سهلا ، به خدا تو در دنيا و آخرت آزادى .
( 2 ) و سپس چون مولاى ما حسين ( ع ) باب وسيله و كليد خزائن رحمت و چراغ هدايت و كشتى نجات است دور نيست كه آنچه از آن حضرت راجع به
هامش
پدرش ابجر طبق آنچه نقل شده نصرانى بود و در كوفه به دين نصارى مرد ، و نصارى و مسلمانان بخاطر خودش و پسرش در تشييع او شركت كردند و او را تا « جبانه » بردند و عبد الرحمن بن ملجم لعين به اين مشايعت مشترك برخورد و گفت :مسلمان اگر بود حجّار ابجر * ز نعش پدر بود بيگانه يكسر
وگر او ز كفّار باشد چه باكى * ز كفّار نبود چنين خوى منكر
نبود ار بدل مقصدى جمعشان را * پراكنده كردم به شمشير دو سرآن ملعون در اين موقع ، قصد قتل امير المؤمنين ( ع ) را داشت و شمشيرى كه به آن حضرت زد با او بوده .
[ 1 ] يربوع بن حنظله ، پدر قبيلهاى است از تميم كه متمّم بن نويره از آنها است ، او مردى صحابى شاعر بود و در كوفه رياست داشت .