تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 848

مساهمون:

ص٨٤٨
مناسب است مخصوصاً عابس بن ابى شبيب شاكرى را نيز يادآور شويم ( بيّض اللَّه وجهه ) او در رجال شيعه ، مردى رئيس و شجاع و خطيب و عابد و نماز شب‌خوان بود و بنو شاكر كه خاندانى از تيرهء « همدان » بودند ، از مخلصين امير المؤمنين ( ع ) و پهلوانان و حمايت‌كشان عرب بشمار بودند و آنها « فتيان الصباح » ملقّب بودند و عابس اشجع مردم بود و چون روز عاشورا به ميدان رفت ، احدى جرئت نكرد برابر او آيد ، شمشير كشيد و با نشان تيغى كه در پيشانى داشت به سوى لشكر دشمن پيشرفت و فرياد مىزد : أ لا رجل ، أ لا رجل ؟ مردى نيست كه به ميدان آيد ؟ ( 1 ) عمر بن سعد فرياد زد : واى بر شما ، او را سنگ باران كنيد ، از هر سو به او سنگ زدند و چون چنان ديد ، زره از تن و خود از سر دور انداخت و به زبان حال مىگفت : وقت آن آمد كه من عريان شوم جسم بگذارم سراسر جان شوم آنچه غير از شورش و ديوانگى است اندرين ره روى در بيگانگى است آزمودم مرگ من در زندگى است چون رهم زين زندگى پايندگى است ( 2 ) سپس بر لشكر كوفه حمله كرد ؛ و من مىگويم : گويا حسّان بن ثابت دربارهء او سروده است : نيزه‌ها را به گلو جاى دهد جاى خودش سر خود بازنهد