زمين بلند كرد و فرمود : مادرت مباد ، محمد گويد : بدان كه جز او معبود بر حقّى نيست ، هر بار كه اين كار او يادم مىآيد گويا اثر نفس او را مىيابم ، پرچم را از دست من گرفت و هنگام ظهر روز شنبه بود كه بر آن لشكر حمله برد و بر آنها نيزه مىكوفت و مىسرود :
بزن نيزه همچون پدر بىدرنگ چه خيرى است بىجوش و غرّش ز جنگ كه با تيغ و با نيزه در كارزار نيفروزيش چست همچون پلنگ ( 1 ) سپس بر آنها حمله كرد تا در آن درياى لشكر فرو شد و خود را ميان آنها افكند و دو لشكر در هم ريختند و جنگ سختى كردند و آن حضرت با شمشير خميده از كنار لشكر بيرون آمد و با سر زانو شمشير خود را راست كرد و يارانش دورش را گرفتند و گفتند : يا امير المؤمنين ، ما تو را كفايت كنيم ، جوابى نداد و ديده به دشمن دوخته بود و بار دوّم حمله كرد و خود را به ميان لشكر انداخت و ناپديد گرديد و پس از لختى آواز تكبيرش به گوش رسيد و چون شير مىغرّيد .
( 2 ) گويم : گويا شيخ حسين بن شهاب الدين به اين مقام اشاره كرده است كه در بارهء آن حضرت سروده :
امير المؤمنين با تيغ برّان بشد در آتش جنگى فروزان به همراه سپاهى از فرشته ببنگى كوه از آن فرسوده گشته
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 836
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨٣٦