ز گردنها روان خون همچو باران چه تيغش برق و صوتش رعد غرّان وصىّ و وارث علم پيمبر به خمش جانشين فرمود و سرور ( 1 ) سپس لشكر از گرد او پراكنده شدند و دور او را خالى كردند و ما خود را به او رسانديم ، ايستاده و كف بر دهان آورده چون اشتر مست و شير حمايت كش و گردش از سر و دست و تن پشتهها ساخته ، عرض كرديم : يا امير المؤمنين ، ما تو را كفايت كنيم ، فرمود : به خدا از آنچه بينيد جز رضاى خدا و سراى آخرت مقصودى ندارم ، سپس برگشت و پرچم را به محمّد داد و فرمود : اى زادهء خوله ، چنين كن .
مىگويم : اگر بيش از اين خواهى ، ملاحظه كن در صفّين ، خصوص در ليلة الهرير چه شجاعتى از او پديدار گرديد .
( 2 ) راوى گويد : از آنگاه كه آسمان و زمين آفريده شده ، نشنيديم سردار لشكرى در يك روز به دست خود به شمارهء كشتگان على ( ع ) كشته باشد ، طبق آمار ، بيش از پانصد كس از پهلوانان عرب را كشت ، با شمشير خميده از صف دشمن بيرون مىآمد و مىفرمود : براى عذرخواهى نزد خدا و شماها از اين پيشامد ، قصد كردم آن را بشكافم ولى مانع من اين بود كه وقتى با آن برابر رسول خدا ( ص ) نبرد مىكردم فرمود : « لا سيف الّا ذو الفقار ، لا فتى الّا علي » گويد : ما آن را مىگرفتيم و راست مىكرديم و آن را از دست ما برمىگرفت و به دشمن حمله مىكرد و صفها را مىشكافت ، به خدا شير از او دشمنكشتر نبود ؛ ( 3 ) در
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 837
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨٣٧