تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 839

مساهمون:

ص٨٣٩
مىدود سوى هم نبرد و به دست * تيغ برّان و تيرش اندر شصت همچو شيرى ميان اشبالش * بر شكارى گشوده چنگالش
( 1 ) مىگويم : من چون اين شعر سيّد را مىخوانم ، به ياد روايت نصر بن مزاحم مىافتم كه ضمن وقائع صفّين از زيد بن وهب نقل كرده كه على ( ع ) در آن روز با پسرانش به بازديد ميسره آمد كه تنها « ربيعه » آن را اداره مىكردند ، من به چشم ديدم تيرهاى دشمن پرزنان از پشت و شانه‌اش مىگذشت و هر كدام از فرزندان او خود را سپر او مىنمود و على ( ع ) خوشش نيامد و خود را جلو مىانداخت و ميان شاميان و آنها حائل مىكرد و با دست خود ، فرزندان را عقب خود مىكشيد ؛ در اين ميان ، « احمر » وابستهء بنى اميه كه پهلوانى بود ، آن حضرت را ديد و گفت : خدايم بكشد اگر تو را نكشم ، به سوى آن حضرت دويد و « كيسان » آزاد كردهء على ( ع ) جلوى او رفت و دو ضربت ردّ و بدل كردند و كيسان را كشت و خود را به على ( ع ) رسانيد ، على ( ع ) دست دراز كرد و گريبان زره او را گرفت و از سر زينش در ربود و بر شانهء خود نهاد و من ديدم كه بالاى شانهء على ( ع ) دست و پا مىزد و او را به زمين كوفت كه شانه و بازويش شكست و دو پسرش حسين ( ع ) و محمد بر او حمله كردند و با تيغ ، جانش را ربودند ، گويا على ( ع ) را مىنگرم كه ايستاده و شير بچه‌گانش آن مرد را زير ضربت دارند ، و چون هلاك شد نزد پدر آمدند . ( 2 ) خوشم مىآيد كه اين فصل را به چند بيت از قصيدهء هائيّهء ازريّه ، پايان دهم ، گويد للَّه درّه :