بلاد موصل رسانيد و در دهى به نام « بارميثا » موضع گرفت و ابن زياد هم در برابر او آمد و نزديك او كنار نهر « خازر » موضع گرفت .
( 1 ) عمير بن حباب سلمى ، يكى از ياران ابن زياد ، محرمانه نزد ابن اشتر فرستاد كه : خصوصى مرا ديدار كن ( همهء قيس از حادثهء « مرج راهط » با عبد الملك بن مروان كينه داشتند و لشكر عبد الملك در آن روز همان قبيلهء كلب بود ) عمير و ابن اشتر يكديگر را ديدند و عمير گفت : سردار ميسرهء ابن زياد منم و به او وعده داد كه ميسره را به گريز وادارد ، ابن اشتر از او پرسيد : نظر تو چيست ؟ خندق بزنم و دو سه روز استراحت كنم ؟ عمير گفت : مبادا ، دشمن جز اين نمىخواهد ، هر چه جنگ تأخير افتد براى آنها كه چند برابر شمايند ، بهتر است ، لشكر كم با دشمن بسيار در صورت تأخير ، تاب مقاومت ندارد ، بىدرنگ با آنها وارد نبرد شويد و دل آنها را هراس گرفته و اگر آنها با ياران تو درآميزند و روز به روز بجنگند و نوبه به نوبه با آنها انس گيرند ، بدانها گستاخ شوند . ابراهيم گفت : اكنون دانستم كه تو خيرانديش منى و مختار هم همين سفارش را به من داده ، عمير گفت : او را اطاعت كن ، او جنگ ديده است و كسى به اندازهء او جنگآزموده نيست و همان صبح با آنها نبرد كن .
( 2 ) عمير به لشكر خود برگشت و ابن اشتر دندان تيز كرد و خواب به چشمش نرفت و سحرگاه ، لشكر خود را آماده كرد و دستهجات آنها را منظّم نمود و سرداران خود را تعيين كرد ، سفيان بن يزيد ازدى را سردار ميمنه كرد و على بن مالك جشمى را بر ميسره گماشت ، او برادر احوص بود ، و عبد الرحمن بن عبد اللَّه برادر مادرى خود را سردار سواران ساخت و سواره نظامش كم بودن و
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 814
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨١٤