تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 816

مساهمون:

ص٨١٦
او برگرديم ، ( 1 ) نزد او برگشتند و ديدند ابراهيم سر برهنه كرده و فرياد مىكشد : اى شرطه‌هاى خدا ، نزد من آئيد ، من ابن اشترم ، بهترين فرارى كسى است كه دوباره حمله كند ، كسى كه با تجديد حمله عذرخواهى كند ، بد نكرده است ؛ و اصحابش گرد او برگشتند ، ميمنهء ابراهيم به اميد آنكه عمير بن زياد طبق وعده ، هزيمت مىشود ، بدان حمله بردند ولى عمير با آنها سخت جنگيد ، از فرار عار داشت ، چون ابراهيم چنين ديد گفت : دسته جمعى بر انبوه لشكر قلب حمله بريم و اگر آنها را از جا كنديم و گريزان كرديم ، اينها كه در سمت راست و چپ ملاحظه كنيد چون پرندهء ترسان برمند ، لشكرش يك جا بدان سو حمله بردند و پس از نيزه‌بازىها دست به تيغ و گرز بردند و مدّتى مىزدند ، آواز آهن چون آواز كوبيدن كازران در فضا پيچيد ، ( 2 ) ابراهيم به پرچمدار خود مىگفت : پرچم را درون صفوف دشمن بر ، مىگفت : راه پيش رفتن نيست ، ابراهيم مىگفت : چرا ، هست ؛ و چون گامى پيش مىنهاد ، ابراهيم به سختى شمشير مىزد و بر هر كس وارد مىشد ، او را به خاك مىانداخت و پيادگان را مانند گلّهء بره مىراند و ياران او هم هم‌آهنگ حمله كردند و نبرد سخت درگرفت و لشكر ابن زياد گريزان شدند و از دو لشكر كشتگان بسيارى بر زمين افتاد و گفته‌اند : عمير بن حباب اوّل كس بود كه گريخت و نبرد اوّل او براى بهانه بود ، چون لشكر دشمن گريختند ، ابراهيم گفت : من مردى را زير پرچمى تنها در كنار نهر « خازر » كشتم ، او را بجوئيد ، بوى مشك از او شنيدم ، دو دستش به سوى شرق افتادند و دو پايش به مغرب ؛ او را جستند ، ابن زياد بود كه به ضربت ابراهيم دونيم شده به همان وضعى كه ابراهيم گفته بود ، سرش را برگرفتند و تنش را سوزاندند .