مختار گرامىتر بود ، عمر بن سعد او را واسطه كرده بود و نامهء امانى براى او گرفته بود ، مختار در آن نامه قيد كرده بود كه حدثى از او سر نزند و مقصودش قضاى حاجت بوده ) ( 1 ) چون « عربان » برگشت ، عمر بن سعد از خانهء خود بيرون آمد و نزد « حمامه » رفت و به يكى از مواليان او اين خبر را با امان نامهء خود شرح داد و آن شخص در جوابش گفت : شرط شده است در امان نامهء تو كه حادثهاى از تو سر نزند و كدام حادثه از اين بزرگتر است كه از خانهء خود گريختى و اينجا آمدى ؟
زود به خانهء خود برگرد و راه بهانه براى خود درست مكن ، عمر بن سعد به خانهء خود برگشت ، به مختار خبر دادند كه عمر بن سعد از خانهء خود بيرون رفته ، گفت : هرگز نتواند ، او زنجيرى در گردن دارد كه او را بازمىگرداند ؛ صبح ، مختار ابو عمره را دنبال او فرستاد ، نزد او آمد و گفت : امير را اجابت كن ، عمر برخاست و پايش به جبهاش پيچيد و بر زمين خورد ، ابو عمره با ضربت شمشير خود او را كشت و سرش را نزد مختار آورد ، مختار به پسرش حفص كه پيش او نشسته بود گفت : اين سر را مىشناسى ؟ گفت : آرى ، زندگى بعد از او خوبى ندارد ، مختار دستور داد او را هم كشتند و گفت : اين به جاى حسين ( ع ) و اين به جاى على بن الحسين ، ولى به خدا اگر سه ربع قريش را بكشم ، حقّ يكى از انگشتان آنها ادا نشده ، ( 2 ) و علّت هيجان مختار براى قتل او اين بود كه يزيد بن شراحيل انصارى خدمت محمد بن حنفيّه رسيد و بر او سلام داد و رشتهء صحبت به مختار كشيد ، ابن الحنفيّه گفت : معتقد است كه شيعهء ما است و قاتلان حسين ( ع ) روى كرسيها برابر او نشسته و با او گفتگو مىكنند ، و چون يزيد به كوفه برگشت به مختار خبر داد و او عمر بن سعد را كشت و سرش را براى محمد
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 809
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨٠٩