تو هر روزه به دشمن گشته پيروز * بگردانى شعار و احسينا
چه پيروزى پيغمبر ابر بدر * و يا در روز شعب اندر حنينا
ببخشا سرورا منگر تو برما * كه جور و ظلم باشد شيوهء ما
پذيرا باش از من توبهء من * گزارم شكر امروزت به فردا
( 1 ) چون نزد مختار آمد ، گفت : اصلح اللَّه الأمير ، بدان خدائى كه جز او معبودى نيست ، من ديدم فرشتگان سوار بر اسبهاى ابلق ميان آسمان و زمين تو را يارى مىكردند ، مختار گفت : برو بالاى منبر و آنچه ديدى به مردم اعلام كن ، او بالاى منبر رفت و گزارش كرد و فرود آمد و مختار با او خلوت كرد و گفت :
خودم مىدانم چيزى نديدى و مقصودت اين بود كه از قتل تو درگذرم ، تو هر جا خواهى ، برو آزادى ، ولى يارانت را بر من مشوران ، او از كوفه به بصره رفت و به مصعب پيوست و سرود :
ببو اسحاق گو از جانب من * كه ابلقها سيه بودند و خاموش
به وحيت كافرم نذرى نمودم * كه تا ميرم بجنگم با تو پرجوش
دو چشم من ببيند تا نبيند * خرافات من و تو هست در هوش
( 2 ) در آن روز ، عبد الرحمن بن سعيد قيس همدانى كشته شد و سعر بن ابى سعر و ابو الزبير شبامى مدّعى كشتن او بودند و مردى ديگر ( شبام ، تيرهاى از همدان بود ) پسر عبد الرحمن به ابو الزبير شبامى گفت : تو پدرم عبد الرحمن سيّد تيرهء خود را كشتى ؟ گفت : مردمى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارند با خصمان خدا و رسولش دوستى ندارند گرچه پدر و برادر آنها باشند ؛ و در اين حادثه ، هشتصد و هشتاد تن كشته شدند كه بيشتر آنها از اهل يمن بودند و تاريخ آن ششم ذيحجهء