66 بود ، اشراف گريختند و خود را به بصره رسانيدند و مختار براى كشتن قاتلان حسين ( ع ) فراغت يافت ، گفت : كيش ما اين نيست كه زنده باشيم و كشندگان حسين ( ع ) را زنده گذاريم ، در اين صورت چه بد يارانى براى آل محمد در اين جهان مىباشيم و من هم آن كذّابى باشم كه به من لقب دادهاند ، من از خدا يارى جويم بر آنها ، آنها را به من صورت دهيد و تعقيب كنيد تا همه را بكشيد كه خوردن و نوشيدن بر من گوارا نباشد تا زمين را از آنها پاك كنم .
( 1 ) عبد اللَّه بن اسيد جهنى ، مالك بن بشير بدى و حمل بن مالك محاربى را به او معرّفى كردند ، مختار فرستاد از « قادسيّه » آنها را احضار كرد و چون چشمش به آنها افتاد گفت : اى دشمنان خدا و رسول خدا ، حسين بن على ( ع ) كجا است ؟ دين حسين ( ع ) را بپردازيد ، كسانى كه بايد بر آنها صلوات فرستيد ، كشتيد ؟ گفتند : رحمك اللَّه ، به زور ما را فرستادند ، بر ما منّت گذار و ما را زنده بدار ، به آنها گفت : چرا شما بر حسين ، پسرِ دخترِ پيغمبرِ خود منّت نگذاشتيد و او را زنده نگذاشتيد و به او آب نداديد ؟ بدى ، شب كلاه حسين ( ع ) را ربوده بود ، دستور داد هر دو دست و پايش را بريدند و او را گذاشتند تا به خود پيچيد و مرد و دو نفر ديگر را هم كشت .
( 2 ) زياد بن مالك ضبعى ، عمران بن خالد قشيرى ، عبد الرحمن بن ابى خشكارهء بجلى و عبد اللَّه بن قيس خولانى را خواست ، و آنها را آوردند ، چون چشمش به آنها افتاد گفت : اى كشندگان نيكان و كشندگان سيّد اهل جنان ، امروز خدا از شما قصاص مىكند ، روز نحسى بود كه ورس را برديد ( اينها ورسى را كه با حسين ( ع ) بود غارت كرده بودند ) دستور داد آنها را كشتند ، عبد اللَّه و
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 807
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨٠٧