عبد الرحمن پسران صلخب را با عبد اللَّه بن وهب بن عمرو همدانى عموزادهء اعشى همدان آوردند و دستور داد آنها را هم كشتند ، ( 1 ) عثمان بن خالد بن اسيد دهمانى جهنى و ابو اسماء بن بشر بن شميط قانصى كه در قتل عبد الرحمن بن عقيل شركت داشتند و او را لخت كرده بودند ، آوردند و گردن هر دو را زد و به آتش ، آنها را سوزاند .
( 2 ) سپس خولى بن يزيد اصبحى را خواست كه سر حسين ( ع ) را به كوفه آورده بود ، چون به دنبال او رفتند ، در مستراح خود پنهان شد و اصحاب مختار در خانه به جستجوى او پرداختند ، زنش « عيوف » دختر مالك كه از آن شب كه سر حسين ( ع ) را به خانه آورده بود ، با او دشمن بود ، بيرون آمد و گفت : چه مىخواهيد ؟ گفتند : شوهرت كجا است ؟ به زبان گفت : نمىدانم ، و با دست به مستراح اشاره كرد ، و در آنجا رفتند و او را جستند ، يك خيكى به سر خود كرده بود ، او را بيرون آوردند ، در پيش خاندان او كشتند و با آتش سوزاندند ، لعنه اللَّه .
( 3 )
كشته شدن عمر بن سعد و ديگران از قتلهء حسين ( ع )
مختار ، روزى به يارانش گفت : فردا ، مردى بزرگ قدم و چشم گود و سطبر ابرو را مىكشم كه از قتلش مؤمنان و فرشتگان مقرّب شاد شوند .
هيثم بن اسود نخعى نزد او بود و فهميد كه مقصودش عمر بن سعد است ، به منزل آمد و پسرش « عربان » را نزد عمر فرستاد و به او خبر داد ، عمر گفت : خدا پدرت را جزاى خير دهد ، چگونه مرا مىكشد بعد از عهد و پيمانى كه به من داده است ؟ ( عبد اللَّه بن جعدة بن هبيره كه خويش على ( ع ) بود از همهء مردم پيش