تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 805

مساهمون:

ص٨٠٥
را محاصره كردند ، يارانش سراسيمه گريختند و اسبهاى خود را هم بجا گذاشتند ، شمر يك بردى به خود بست و پيسى تنش از بالاى آن نمايان بود و نيزه‌اى به دست گرفت و به آنها مىزد ، مهلتش نداده بودند لباس پوشد و سلاح بر تن كند ، يارانش كه مسافتى از او دور شده بودند ، آواز تكبير شنيدند و فرياد كسى كه مىگفت : « قتل الخبيث » ناپاك كشته شد ، همان ابن ابى الكنود كه نامهء او را دست عجمى ديده بود او را كشت و تنش را پيش سگها انداختند ، گفت : پس از آنكه با نيزهء خود با ما رزم داد و آن را افكند ، تيغ برگرفت و رزميد ، شنيدم مىگفت :
چه شير عرين بانك دادم بر آنها * گره بر جبين پشت‌كوبان يلها نديد است روزى ز دشمن گريزان * همه جنگجويان سرافكن ز گردان زند تيغ و سيراب سازد زمين را
( 1 ) مختار از ميدان سبيع به قصر برمىگشت و سراقة بن مرداس بارقى را اسير مىآورد ، سراقه فرياد كرد و سرود :
امروز مرا ببخش اى خير معد * اى بهتر هر سرور كوشا و مجد در حج و همى بخشش و در سجده بجد
مختار ، او را به زندان فرستاد و فردا احضارش كرد و رو به مختار كرد و سرود :
ببو اسحاق گو از جانب ما * كه برجستيم و بد بر عهده از جا ضعيفان را نه بشمرديم چيزى * خروج ما هلاك و مرگ بر ما از آنها ضربتى مردانه خورديم * ز طعن نيزه افتاديم از پا