كه از زوجات حسين ( ع ) بود ، فرستاد و اجازهء دفن او را از مختار خواست ، به او اجازه داد و او را به خاك سپرد ؛ ( 1 ) مختار ، يكى از غلامان خود را به نام « زربى » دنبال شمر بن ذى الجوشن فرستاد كه با ياران خود بود ، چون نزديك او رسيدند ، شمر به يارانش گفت : شما عقب بكشيد تا اين غلام در من طمع كند ، از او دور شدند و « زربى » به جانب او دويد ، شمر بر او حمله كرد و او را كشت ، شمر با همراهان خود از شهر كوفه بيرون رفت و تا شب ، خود را به « سدنا » رسانيد و از آنجا به دهى كه « كلتانيه » اش مىگفتند و كنار نهرى و پاى تلى بود روانه شد و فرستاد مردى عجمى از اهل آن ده گرفتند آوردند و او را كتك زد و گفت : بايد نامهء مرا پيش مصعب بن زبير ببرى ، آن مرد عجمى به ده رفت و در آن ده ، ابو عمره يكى از ياران مختار در مركز پاسبانى بود و آنجا ميان مختار و اهل بصره پاس مىداد ، آن مرد عجم به عجم ديگرى از اهل ده برخورد و از حال خود به او شكايت كرد كه از دست شمر چه ديده است و چه مأموريّتى به او داده ؛ در اين ميان ، يكى از اصحاب ابو عمره به نام عبد الرحمن بن ابى كنود به آنها برخورد و نامهاى بعنوان مصعب بن زبير از طرف شمر در دست آنها ديد ، و به آن عجمى گفت : شمر كجا است ؟ نشانى او را داد و ميان آنها سه فرسخ بيشتر فاصله نبود ، ياران شمر به او گفته بودند كه اينجا خطرناك است و بهتر است از آنجا كوچ كنيم ، ( 2 ) گفت : اين قدر از اين دروغگو مىترسيد ؟ به خدا من سه روز اينجا استراحت مىكنم ، ولى دل آنها پر از هراس بود ، در خواب بودند كه آواز سم اسبان را شنيدند ، گفتند : اين آواز ملخ دريا است ، و به آنها نزديك شد و تا يارانش آمدند از جا برخيزند كه سواران از تل سرازير شدند و فرياد تكبير بلند كردند و خيمهها
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 804
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨٠٤