تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 802

مساهمون:

ص٨٠٢
ديدار كرد و به آنها گفت : واى بر شما ، از جنگ دست بكشيد و برگرديد ، نپذيرفتند و با او پيكار كردند و هزيمت شدند ، حسّان بن قائد عبسى زخم برداشت و او را به خانه‌اش بردند و مرد ، او با شبث همدست بود ، به مختار مژده دادند كه « مضر » منهزم شدند و او هم اين مژده را براى احمر بن شميط و ابن كامل فرستاد و جبههء آنها محكم شد و شبام هم جمع شدند و ابو القلوص را بر خود سردار كردند كه از پشت به اهل يمن حمله برند ولى به يكديگر گفتند : كاش به مضر و ربيعه حمله مىبرديم كه درست‌تر بود ، ابو القلوص سخنى نگفت ، گفتند : تو چه مىگوئى ؟ گفت : خداى تعالى فرموده است : ( ( قاتلوا الّذين يلونكم من الكفّار ) ) [ 1 ] : ( ( با آن كافرانى نبرد كنيد كه پهلوى شمايند ) ) ( 1 ) و با او سوى اهل يمن روانه شدند و چون به دهانهء ميدان سبيع رسيدند ، اعسر شاكرى به آنها برخورد و او را كشتند و فرياد : « يا لثارات الحسين » كشيدند ، يزيد بن عمير بن ذى مران همدانى آن را شنيد و فرياد كرد : « يا لثارات عثمان » ، رفاعة بن شدّاد گفت : ما را با عثمان چه كار ؟ من همراه خونخواهان عثمان جنگ نمىكنم ، جمعى از عشيره‌اش اعتراض كردند كه : تو ما را به ميدان آوردى و اكنون كه مىبينيم تيغ در آنها گذارده‌اند ، مىگوئى كه برگرديد و آنها را واگذاريد ؟ رو به آنها كرد و اين شعر را سرود :
من زاد شدّادم و بر دين على * نه دوست به عثمانم و مرد دغلى امروز به همراه يلان همچو يلى * پيكار كنم چه آتشى تند و جلى
هامش
[ 1 ] سورهء توبه ، آيهء 123 .