خواهند كرد ، آنها طبق دستور پيش رفتند ، و اهل يمن از آمدن آنها خبر شدند و دو دسته شدند و برابر آنها آمدند و جنگى كردند كه مردم سختتر از آن نديده بودند و اصحاب احمر بن شميط و ابن كامل عقب نشستند و به مختار پيوستند و پرسيد : چه خبر است ؟ گفتند : منهزم شديم ، احمر بن شميط با جمعى ياران خود پياده شده بود ( 1 ) و ياران ابن كامل گفتند : ما از او خبرى نداريم ، مختار با آنها رو به ميدان كرد تا برابر خانهء ابى عبد اللَّه جدلى رسيد ، آنجا توقّف كرد و عبد اللَّه بن فؤاد خثعمى را با چهار صد تن دنبال ابن كامل فرستاد و گفت : اگر نابود شده ، تو به جاى او فرمانده باش و با دشمن نبرد كن و اگر زنده است سيصد تن از اين عدّه را نزد او بگذار و صد تن آنها را بردار و به ميدان سبيع برو و از طرف « حمام قطن » بر آنها حمله بر ، او رفت و ديد ابن كامل با جمعى از ياران خود سرگرم نبرد است ، سيصد تن از همراهان خود را نزد او گذاشت و با صد تن به مسجد عبد القيس رفت و به اصحابش گفت : من دوست دارم مختار پيروز گردد ولى بد دارم كه امروز اشراف قبيلهام به دست ما نابود شوند ، به خدا مرگ نزد من محبوبتر است از اينكه آنها به دست من نابود شوند ، اينجا توقّف كنيد ، من شنيدم شبام از پشت به آنها حمله مىبرند ، شايد آنها اين كار را بكنند و ما معاف بمانيم ، از او پذيرفتند و نزد مسجد عبد القيس شب را گذرانيد ( 2 ) و مختار ، مالك بن عمرو نهدى كه مرد شجاعى بود با عبد اللَّه بن شريك نهدى و چهار صد تن به كمك احمر بن شميط فرستاده و وقتى به او رسيدند كه دشمن بر سر او ريخته بود و دور او را پر كرده بود و با رسيدن اين عدّه ، نبرد آنها بسيار سخت شد .
( 3 ) ابن اشتر با لشكر خود برابر مضريان رفت و شبث بن ربعى و همراهانش را
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 801
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٨٠١