قيس و شمر با هم نزد كعب بن ابى كعب خثعمى رفتند و در اين باره با او گفتگو كردند و او هم با آنها موافقت كرد و به اتّفاق نزد عبد الرحمن بن مخنف ازدى رفتند و او را هم دعوت كردند ، او گفت : اگر از من مىشنويد ، شورش نكنيد ، گفتند : چرا ؟ گفت : مىترسم اختلاف ميان شما پديد شود و شجاعان و پهلوانان شما ( عدّهاى را نام برد ) با اويند و عبيد شما و آزادشدگان هم با اويند ، كلمهء آنها يكى است و موالى از دشمنهاى عرب نژاد شما نسبت به شما كينهجوترند و با شجاعت عرب و دشمنى عجم با شما مىجنگند ، اگر اندكى او را مهلت دهيد ، ديگران كفايت شما را خواهند كرد ، لشكر شام و بصره به زودى مىرسند و او را از ميان برمىدارند و شما خودتان با هم نجنگيد ، گفتند : تو را به خدا با ما مخالفت مكن و پيشنهاد مورد اتّفاق ما را تباه مكن ، گفت : همانا من يكى از شمايم و هرگاه خواستيد ، بشوريد .
( 1 ) پس از رفتن ابراهيم بن اشتر ، بر مختار جهيدند و ميدانهاى كوفه را گرفتند و هر رئيسى در ميدانى موضع گرفت ، چون خبر خروج آنان به مختار رسيد ، قاصد تيزپا دنبال ابراهيم فرستاد و به « ساباط » به او رسيد و دستور داد شتابانه برگردد ، و نزد سرداران شورشى كس فرستاد و گفت : به من بگوئيد چه مىخواهيد ؟ هر چه خواهيد چنان كنم ، گفتند : مقصود ما اين است كه از ما كنارهگيرى ، چون تو اظهار داشتى كه محمد بن حنفيّه تو را فرستاده و معلوم شد كه او تو را نفرستاده ، گفت : شما نمايندگانى نزد او فرستيد و من هم نمايندگانى مىفرستم و صبر كنيد تا جواب برسد ، و مقصودش اين بود كه با اين گفتار ، آنها را سرگرم كند تا ابراهيم برسد ، به ياران خود هم دستور داد دست از آنها
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 799
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٩٩