تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 798

مساهمون:

ص٧٩٨
با اين وضع كه يزيد از دست رفته و بعضى هم تفرقه شدند ، در برابر شاميان تاب مقاومت نداريم ، اگر امروز به اختيار خود عقب نشينيم ، گويند براى مردن سردار خود و بلاتكليف بودن برگشتيم و ترس ما در دل آنها بماند و اگر با آنها برخورد كنيم ، در درخطريم ، و اگر امروز ما را هزيمت كنند ، هزيمتى كه ما ديروز به آنها داديم سودى نخواهد داشت ؛ همه گفتند : خوب پيشنهادى كردى ، برگشتند ، ( 1 ) خبر آنها به مختار رسيد و كوفيان جنجال كردند و گفتند : يزيد كشته شده و خودش نمرده ، و مختار ، ابراهيم بن اشتر را خواست و او را با هفت هزار كس فرستاد و گفت : اگر به قشون يزيد بن انس برخوردى ، تو فرماندهء آنها هم هستى ، آنها را با خود برگردان تا به ابن زياد و قشونش برسى و با آنها نبرد كنى ، ابراهيم در « حمام اعين » ستاد زد و روانه شد و چون رفت ، اشراف كوفه بر عليه مختار در خانهء شبث بن ربعى انجمن كردند و گفتند : به خدا مختار بىرضايت ما بر ما امير شده و غلامان ما را گستاخ كرده و سوار بر اسبان نموده و از خراج ما به آنها سهم داده ، ( 2 ) شبث شيخ دوران جاهليت تا اسلام آنها بود ، شبث گفت : بگذاريد من با او ملاقات كنم ، نزد مختار رفت و همهء اعتراضات اشراف را به او گزارش داده ، و در برابر هر اعتراضى مختار گفت : من حاضرم رضايت آنها را به جا آورم و هر چه بخواهند ، عمل كنم ، و راجع به موالى و شركت در خراج گفت : دست از آنها مىكشم و همهء خراج را به شما مىدهم تا با بنى اميه و ابن زبير بجنگيد به شرط آنكه به من عهد و ميثاق مورد اطمينان بدهيد ، ( 3 ) شبث گفت : من پيشنهادات شما را با ياران ، مورد مذاكره قرار دهم ؛ نزد آنها رفت و ديگر برنگشت و همه تصميم گرفتند با او بجنگند ، شبث بن ربعى و محمد بن اشعث و عبد الرحمن بن سعيد بن
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 798 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى