تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 796

مساهمون:

ص٧٩٦
به او دستور داد به موصل رود و در نزديكترين اراضى آن ، منزل گيرد تا لشكرها به كمك او فرستد ، ( 1 ) يزيد گفت : به من اختيار بده خودم سه هزار سوار انتخاب كنم و با خود ببرم و در كار خود آزاد باشم و اگر نيازى پيدا كردم از تو كمك خواهم ، مختار پيشنهاد او را پذيرفت و او سه هزار سوار برگزيد و روانه شد ، مختار با مردم او را بدرقه كردند و در ضمن وداع به او گفت : چون به دشمن خود رسيدى مهلتش مده و هيچ فرصتى را به فردا نيانداز ، هر روز گزارش خود را به من بده و اگر محتاج كمك شدى به من بنويس و من تو را كمك كنم و اگر هم كمك نخواهى زيرا بازويت را قويتر و دشمنت را هراسانتر سازد ؛ مردم براى او دعاى سلامتى كردند و او هم به مردم دعا كرد و گفت : از خدا براى من سعادت شهادت بخواهيد ، به خدا اگر پيروزى از دستم برود ، شهادت را از دست ندهم . ( 2 ) مختار به عبد الرحمن بن سعيد نوشت : شهرستان موصل را به يزيد واگذارد ، يزيد به مدائن رفت و سرزمين جوخى را نورديد و از « راذانات » گذشت و خود را به موصل رساند و در « باقلى » موضع گرفت ( 3 ) و خبرش به ابن زياد رسيد ، گفت : در برابر هر هزارى دو هزار فرستم ، ربيعة بن مخارق غنوى را با سه هزار و عبد اللَّه بن جملهء خثعمى را با سه هزار فرستاد ، ربيعه يك روز پيش از عبد اللَّه وارد « باقلى » شد و برابر يزيد فرود آمد ، يزيد بن انس كه سخت بيمار بود بر الاغى سوار شد و او را بالاى آن نگهداشتند و قشون خود را جابجا كرد و به جهاد تشويق نمود و گفت : اگر من مردم ، امير شما ورقاء بن عازب اسدى است و پس از او عبد اللَّه بن ضمرهء عذرى و پس از او سعر بن ابى سعر حنفى ، و عبد اللَّه را سردار ميمنه و سعر را سردار ميسره و ورقاء را سردار سواران كرد و خود در قلب سپاه بالاى تختى