ابن مطيع در « كناسه » موضع گرفت و قصر را به شبث بن ربعى سپرد ، ( 1 ) ابن اشتر خود را به ابن مطيع رسانيد و به اصحابش دستور داد پياده شوند و گفت : هراس نكنيد كه مىگويند : شبث آمد ، آل عتبة بن نهاس آمد و آل اشعث آمد و آل يزيد بن حرث آمد و آل فلان آمد و همهء بيوتات كوفه را نام برد ، گفت : اگر اينها آتش شمشير چشند مانند گوسفند كه از گرگ گريزد از گرد ابن مطيع بگريزند ، همه اطاعت كردند و ابن اشتر خود دامن به كمر زد و به مجرّد يك حملهء مردانه همه گريختند و بر دوش هم بالا رفتند و به دهانهء كوچهها با هم ازدحام كردند و ابن اشتر خود را به ابن مساحق رسانيد و مهار اسبش را گرفت و شمشير بر او كشيد ، ابن مساحق گفت : اى پسر اشتر ، تو را به خدا ميان من و تو كينهاى است يا خونى از من طلب دارى ؟ او را رها كرد و گفت : يادت باشد ، و او هميشه احسان او را ياد مىكرد ، ( 2 ) و دنبال فراريان وارد كناسه شدند و بازار و مسجد را در تصرف آوردند و ابن مطيع و اشراف كوفه كه با او در قصر بودند به جز عمرو بن حريث كه در خانهء خود مانده و به بيابان زده بود در محاصره افتادند ، مختار هم آمد و در كنار بازار موضع گرفت و ابراهيم و يزيد بن انس و احمر بن شميط را مأمور محاصرهء قصر كرد و سه روز در محاصرهء سختى گذرانيدند ، شبث به ابن مطيع گفت : براى خود و همراهانت چارهاى جو ، به خدا اينها براى تو و براى خودشان كارى نتوانند كرد ، گفت : به من نظرى بدهيد ، شبث گفت : چاره اين است كه براى خود و ماها امان بخواهى و تسليم شوى و با همراهانت بيرون روى و خود و همراهانت را هلاك نكنى ، ابن مطيع گفت : من عار دارم كه از او امان طلبم با آنكه امير المؤمنين ( ابن زبير ) بر حجاز و بصره مسلّط است ، گفت : پس ممكن است بىاطّلاع كسى از
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 791
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٩١