اجابت كنم و جمعى هم با من هستند و جمعى هم با ديگرانند ، ابن مطيع بيرون آمد و مردم را بر گريز سرزنش كرد و دستور داد جلوى مختار و اصحابش را بگيرند ، چون مختار ديد يزيد بن حرث نمىگذارد وارد كوفه شود ، راه را گردانيد و به سمت بيوت « مزينه » و « احمس » و « بارق » رفت ، اينها خانههاى جدائى از شهر داشتند ، آنها به يارانش آب دادند و خودش چون روزه بود ، ننوشيد .
( 1 ) احمر بن شميط به ابن كامل گفت : مىدانى روزه است ؟ گفت : آرى ، گفت : كاش افطار مىكرد و قوىتر مىشد ، گفت : او معصوم است و به تكليف خود داناتر است ، احمر گفت : راست گفتى استغفر اللَّه ، مختار گفت : اينجا براى جنگ بسيار خوب است ، ابراهيم گفت : قوم مخالف را خدا دچار هزيمت كرد و به دل آنها هراس افكند ، ما را به كوفه ببر ، به خدا مانعى بر سر راه قصر حكومتى نيست ، مختار پيرهمردان و بيماران و بنهء خود را در آنجا گذاشت و ابو عثمان نهدى را بر آنها گماشت و ابراهيم را پيش روى خود فرستاد ، ابن مطيع عمرو بن حجاج را با دو هزار سر راه مختار فرستاد ، ( 2 ) مختار به ابراهيم پيغام داد كه برابر او مايست او را دور بزن ، او را دور زد و مختار به يزيد بن انس دستور داد كه در برابر عمرو بن حجاج بايستد و خودش دنبال ابراهيم رفت و در محل مصلّاى خالد بن عبد اللَّه توقف كرد ، ابراهيم مىخواست از « كناسه » وارد كوفه شود ، شمر بن ذى الجوشن با دو هزار سر راهش بيرون شد ؛ مختار ، سعيد بن منقذ همدانى را برابرش فرستاد و به ابراهيم دستور داد پيش رود ، ابراهيم پيش رفت تا به كوچهء شبث رسيد و نوفل بن مساحق با دو هزار و به قول اصح ، پنج هزار آنجا را بسته بود و ابن مطيع ميان مردم جارچى فرستاده بود كه به ابن مساحق پيوندند و خود
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 790
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٩٠