تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 789

مساهمون:

ص٧٨٩
اشتر فرستاد تا او را از ياران ابن مطيع كه در « سبخه » بودند جلو گيرند ، ابراهيم به آنها حمله برد و همه بدون جنگ گريختند و حسّان عقب ماند و حمايت اصحاب خود مىكرد ، خزيمه به او حمله كرد و او را شناخت و گفت : اى حسّان ، اگر خويشى نبود ، تو را كشته بودم ، خود را نجات بده ، اسبش سر در آمد و به زمين افتاد و مردم دورش را گرفتند و ساعتى جنگيد و خزيمه به او گفت : تو در امانى ، خود را به كشتن مده ، مردم همه دست از او برداشتند و او به ابراهيم گفت : اين عموزادهء من است و من او را امان دادم ، گفت : خوب كردى ، دستور داد اسبش را آوردند و او را سوار كرد و گفت : به خانه‌ات برو ؛ ( 1 ) ابراهيم به سوى مختار آمد و شبث بن ربعى او را محاصره كرده بود ، يزيد بن حرث كه مأمور دهانهء كوچه‌ها بود جلوى او آمد تا او را از شبث بازدارد ، ابراهيم جمعى از ياران خود را با خزيمة بن نصر برابر آنها فرستاد و خودش با ديگران به يارى مختار رفت و بر قشون شبث از پشت حمله كرد و يزيد بن انس هم فرمان حمله داد ، شبث و قشون گريزان شدند و به خانه‌هاى كوفه رفتند و خزيمة بن نصر هم يزيد بن حرث را شكست داد و فرار كردند و در دهانهء كوچه‌ها و سرِ پشت‌بامها ازدحام نمودند ، مختار پيشروى كرد و چون به دهانهء كوچه‌ها رسيد ، او را تير باران كردند و مانع شدند از آن راه وارد كوفه شود ، لشكر شكست‌خوردهء « سبخه » نزد ابن مطيع آمد و خبر قتل راشد هم به او رسيد و سر به گريبان شد . ( 2 ) عمرو بن حجاج زبيدى به او گفت : اى مرد ، دست روى دست مگذار ، پيش مردم بيرون رو و آنها را در برابر دشمنت دعوت كن ، مردم بسيارند و همه با تو هستند مگر اين دستهء شورشى و خدا آنها را رسوا كند ، من اول كس باشم كه
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 789 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى