تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 781

مساهمون:

ص٧٨١
پيروز گرديم زيرا او جوانى رياست‌مدار است و پدرش مرد شريفى و عشيره‌دارى بود و عشيرهء او با عزّت و پرجمعيّتند ، مختار گفت : او را ملاقات كنيد و دعوت كنيد ، جمعى به همراهى شعبى نزد او رفتند و حال خود را به او اعلام كردند و از او درخواست مساعدت نمودند و به او يادآور شدند كه پدرش از دوستان على ( ع ) و خاندان او بود ، ( 1 ) در جواب آنها گفت : من براى خونخواهى حسين ( ع ) و خاندانش با شما همراهم به شرط آنكه مرا امير خود كنيد ، گفتند : شما شايستهء امارت هستيد ولى راهى براى آن نمانده ، چون مختار از طرف مهدى آمده و مأمور اين كار است كه با دشمنان بجنگد و ما هم دستور داريم از او اطاعت كنيم ، ابراهيم سكوت كرد و جوابى نداد و آنها نزد مختار برگشتند و گزارش دادند ، مختار سه روز صبر كرد و با بيش از ده تن از اصحاب خود به همراهى شعبى و پدرش نزد ابراهيم رفتند و بر او وارد شدند و او هم پذيرائى خوبى از آنها كرد و مختار را پهلوى خود نشانيد ، مختار به او گفت : اين نامه از مهدى محمد بن على امير المؤمنين رسيده كه امروز بهترين مردم روى زمين است و پسر بهترين مردم است در گذشته تا برسد به پيغمبران خدا و رسولان او و او از شما خواسته كه ما را يارى كنيد و پشتيبانى نمائيد ، شعبى گويد : نامه در دست من بود ، چون سخنش را تمام كرد گفت : نامه را به او بده ، شعبى نامه را به او داد و خواند ، نوشته بود : ( 2 ) « از طرف محمد مهدى به ابراهيم بن مالك اشتر ، سلام عليك ، من حمد خدائى را كه جز او معبودى نيست به سوى تو روانه مىكنم ، و اما بعد ، من وزير و امين و آنكه او را پسند كردم و به نبرد با دشمن خود و خونخواهى اهل بيت فرمان دادم نزد شما فرستادم ، تو با عشيرهء خود و