تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 779

مساهمون:

ص٧٧٩
دارد شورش كند . ابن مطيع ، زائدة بن قدامه و حسين بن عبد اللَّه برسمى را دنبال مختار فرستاد و به او گفتند : امير را اجابت كن ، و تصميم رفتن گرفت كه زائده اين آيه را قرائت كرد : « و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك . . . » [ 1 ] : « وقتى كفّار دربارهء تو نيرنگ ريختند كه تو را زندان كنند يا بكشند يا تبعيد كنند » مختار جامه افكند و گفت : قطيفه‌اى روى من اندازيد كه تب ، مرا گرفت و لرز شديد در خود درك مىكنم ، آنها برگشتند و خبر او را به ابن مطيع دادند و ابن مطيع دست از او برداشت ( 1 ) و مختار فرستاد و ياران خود را خواست و آنها را در خانه‌هاى اطراف خود متمركز كرد و مىخواست در محرّم در شهر كوفه خروج كند ، مردى از تيرهء « شبام » كه جزء همدان بودند و بسيار شريف بود و نامش عبد الرحمن بن شريح بود آمد و سعيد بن منقذ ثورى و سعر بن ابى سعر حنفى و اسود بن جرار كندى و قدامة بن مالك جشمى را ملاقات كرد و به آنها گفت : مختار مىخواهد ما را به شورش كشاند و ما درست نمىدانيم كه محمد بن حنفيه او را فرستاده يا نه ؟ بيائيد خود نزد او رويم و امر مختار را به او گزارش دهيم ، اگر به ما دستور داد از او اطاعت كنيم و پيرو او باشيم و اگر ما را نهى كرد ، از او كناره گيريم ، به خدا نبايد براى دنيا از دين خود دست برداريم ، گفتند : درست گفتى ، ( 2 ) رفتند خدمت ابن الحنفيه و از آنها احوال مردم را پرسيد ، به او گزارش دادند و كار خود را هم گفتند و او را از حال مختار آگاه كردند و اجازهء پيروى او را خواستند ، و چون از گفتار خود فارغ شدند در جواب آنها پس از حمد و ثناى خدا و ذكر
هامش
[ 1 ] سورهء انفال ، آيهء 30 .