تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 784

مساهمون:

ص٧٨٤
را نزد امير برم ، ابراهيم گفت : از سر راه ما كنار رو ، گفت : كنار نمىروم ، ( 1 ) ابو قطن همدانى كه از دوستان ابراهيم بود همراه اياس بود ، ابن الاشتر او را خواست و او به گمان آنكه ابراهيم مىخواهد او را واسطه قرار دهد نزد ابراهيم رفت و چون به او نزديك شد نيزهء او را ربود و به گلوى اياس فرو برد و او را به خاك انداخت و به يكى از يارانش دستور داد سر او را برگرفت ، ياران او گريختند و خود را به ابن مطيع رساندند ، او راشد بن اياس را به جاى پدر ، رئيس شرطه‌ها كرد و سويد بن عبد الرحمن منقرى را به جاى او به كناسه فرستاد ، ابراهيم ابن اشتر خود را به مختار رسانيد و گفت : ما آماده شده بوديم كه فردا شب قيام كنيم ولى پيشامدى كرد كه بايد امشب قيام كنيم و كشتن اياس را به او گزارش داد و مختار از اين خبر شاد شد و گفت : نوبار پيروزى است انشاء اللَّه ، ( 2 ) و به سعيد بن منقذ گفت : برخيز و چوبهاى خشك و نىها را آتش زن و علامت بده و به عبد الله بن شدّاد گفت : تو برخيز و شعار « يا منصور امت » را بلند كن و به سفيان بن ليلى و قدامة بن مالك گفت : شما هم شعار « يا لثارات الحسين » را بلند كنيد ، و خود لباس جنگ در بر كرد ، ابراهيم گفت : اين قشونها كه ميدانها را گرفته‌اند نمىگذارند ياران ما به ما برسند ، خوب است من با همراهان خود به قبيلهء خود بروم و پيروان خود را فراهم سازم و در نواحى كوفه دور زنم و شعار بدهم تا هر كه قصد شورش دارد به ما پيوندد و هر كس هم نزد تو آمد او را نگهدار نزد خود و اگر بر تو حمله كردند به اندازهء دفاع با تو هستند تا من خود را به تو رسانم . ( 3 ) مختار گفت : برو ولى شتاب كن و مبادا به امير ، حمله كنى و با او بجنگى ، و با كسى هم نبرد مكن تا بتوانى مگر آنكه به تو حمله كند ، ابراهيم و همراهانش