زندان رها مىشوم ، ( 1 ) مختار نزد ابن عمر فرستاده بود كه مرا مظلوم به زندان افكندهاند و از او خواسته بود كه پيش عبد اللَّه بن يزيد و ابراهيم بن طلحه شفاعت او را كند ، او هم نامهء شفاعتى به آنها نوشت و پذيرفتند و او را از زندان رها كردند و ضامن از او گرفتند و قسمش دادند كه تا آنها حكومت كوفه را دارند براى آنها گرفتارى درست نكند و بر آنها نشورد و اگر اين كار را كند متعهد باشد هزار شتر نزد كعبه نحر كند و همهء مملوكانش آزاد باشند از مرد و زن ، و چون بيرون شد ، به خانهء خود منزل كرد و به هر كه برمىخورد مىگفت : خدا آنها را بكشد چه احمق هستند كه معتقدند من به تعهّدى كه به آنها دادم وفا مىكنم ، امّا قسمى كه ياد كردم ، وقتى ديدم كارى بهتر از آن است كفّاره مىدهم و از عهدهء آن بيرون مىآيم و شوريدن من بر آنها بهتر از كنارهگيرى من از آنها است و اما قربانى شتران و آزاد شدن مملوكان من از تف انداختن براى من آسانتر است ، من دوست دارم به آرزوى خود برسم و بعد از آن هرگز مملوكى نداشته باشم .
( 2 ) سپس شيعه با او رفت و آمد كردند و به اتفاق او را پسنديدند و يارانش پىدرپى افزون شدند و نيرو گرفت تا ابن زبير عبد اللَّه بن يزيد حطمى و ابراهيم بن محمد بن طلحه را بر كنار كرد و عبد اللَّه بن مطيع را حاكم كوفه نمود و چون مىخواست به كوفه رود ، بحير بن رستان حميرى او را ديد و گفت : امشب نرو كه قمر در منزل ناطح است ، گفت : ما هم براى شاخ زدن مىرويم و شاخى را كه مىخواست برخورد ، و گويا گفتارش گرفتارش كرد و او مردى شجاع بود ، ابراهيم به مدينه رفت و كسر خراج داشت و گفت آشوب بود و خراج وصول نشد و ابن زبير هم او را تعقيب نكرد ، ابن مطيع پنج روز از ماه رمضان مانده وارد كوفه
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 777
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٧٧