تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 763

مساهمون:

ص٧٦٣
دريافتم ، زوال دنيا بر من گران نيست و از مرگ نگرانى ندارم . ( 1 ) دربارهء خروج مختار به سوى كوفه و سبب آن ، جز اينكه گذشت هم گفته‌اند كه مختار به ابن زبير گفت : من قومى را مىشناسم كه اگر مردى باشد از روى دانش و بصيرت و روى نقشه و مقدمه‌چينى خوبى آنها را اداره كند لشكرى از آنها براى تو فراهم گردد كه بتوانى با آنها به جنگ اهل شام قيام كنى ، گفت : كيانند ؟ گفت : شيعهء على ( ع ) كه در كوفه‌اند ، ابن زبير گفت : تو همان مرد باش ، او را به كوفه فرستاد و در گوشه‌اى منزل كرد و بر حسين ( ع ) مىگريست و مصائب او را يادآورى مىكرد تا مردم كم‌كم دور او جمع شدند و او را به مركز كوفه بردند و جمع كثيرى دور او را گرفتند و چون نيرومند شد به ابن مطيع حمله كرد . ( 2 )

ذكر رفتن توّابان و كشته شدن آنان

سليمان بن صرد خزاعى چون در سال 65 قصد حركت كرد ، سران ياران خود را خواست و نزد او آمدند ، چون هلال ماه ربيع الآخر رؤيت شد ، طبق قرارى كه داشتند خروج كردند و در « نخيله » جمع شدند ، سليمان آمد و آنها را سان ديد و شمارهء آنها را كم شمرد ، حكيم بن منقذ كندى و وليد بن عصير كنانى را به كوفه فرستاد و در كوفه فرياد : « يا لثارات الحسين » كشيدند و او اوّل كسى بود كه اين ندا را بلند كرد ، صبح كه شد به شمارهء آنها كه در لشكرگاهش بودند بدانها پيوست و به دفتر خود رجوع كرد ، شانزده هزار با او بيعت كرده بودند ، گفت : سبحان اللَّه ، از شانزده هزار ، چهار هزار با ما وفا كردند ؟ ! ! گفتند : مختار ، مردم را از راه بازداشته و دو هزار به او گرويده‌اند ، گفت : بازهم ده هزار ديگر مىماند ،