( 1 ) با همين تبليغات ، جمعى شيعه را گرد خود جمع كرد و نزد او رفت و آمد مىكردند و او را بزرگ مىشمردند ولى بزرگان شيعه دور سليمان بودند و كسى را برابر او نمىدانستند و او در نظر مختار از همه كس گرانتر مىنمود و سرانجام كار سليمان را در نظر مىآورد ، چون سليمان به سوى جزيره بيرون رفت ، عمر بن سعد و شبث بن ربعى و زيد بن حرث بن رويم به عبد اللَّه بن يزيد حطمى حاكم كوفه و ابراهيم بن محمد بن طلحه همكار او گفتند : مختار از سليمان براى شما خطرناكتر است ، او رفت با دشمن شما بجنگد و مختار مىخواهد بر شما بپرد در همين شهر ، شما او را دربند كنيد و به زندان افكنيد تا كار مردم درست گردد ؛ او را غافلگير كردند و بر سر او ريختند ، چون آنها را ديد گفت : چه در نظر داريد ؟
به خدا دست شما پيروز نگردد ، ( 2 ) ابراهيم بن محمد بن طلحه به عبد اللَّه گفت : كتفش را محكم بربند و پاى برهنه او را ببر ، عبد اللَّه گفت : با كسى كه تا كنون با ما اظهار خلافى نكرده اين عمل را نكنم ، ما او را از روى بدگمانى گرفتيم ، ابراهيم به مختار گفت : اينجا آشيانهء تو نيست كه پروبال بگشائى ، اى پسر ابى عبيد ، اين چه خبرها است كه از تو به من رسيده ؟ مختار گفت : به تو دروغ گفتهاند و من به خدا پناه مىبرم از دغلى كه مانند دغلى پدر و جدّ تو باشد ؛ و او را بىزنجير به زندان بردند ، و گفتهاند در زنجير بود ، در زندان هم مىگفت : به پروردگار درياها و نخلها و درختان و صحراها و بيابان و نيكان فرشتگان و برگزيدگان نيك روان ، من مىكشم همهء سركشان را با شمشير تيز برّان با همراهى گروهانهاى ياران كه نباشند چون رذلان و فريبخور و بدنهادان تا چون ستون دين را استوار كردم و تفرقهء مسلمانان را برانداختم و دل مؤمنان را خنك ساختم و خون پيغمبران را
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 762
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٦٢