تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 760

مساهمون:

ص٧٦٠
1 - هيچ كارى بىموافقت من نكنى . 2 - مرا اول وارد در كار خود بدانى . 3 - چون خروج كردى ، بهترين كارهاى خود را به من سپارى . ( 1 ) ابن زبير گفت : من با تو طبق حكم قرآن و سنت بيعت كنم ، در جوابش گفت : با پست‌ترين غلامان من هم به همين شرط بيعت كنى ، به خدا هرگز من با تو بيعت نكنم مگر طبق اين شروط . ابن زبير پذيرفت و با او بيعت كرد و نزد او ماند و در جنگ با حصين بن نمير شركت كرد و بهترين امتحان را داد و مردانه جنگيد و از همه مردم بر شاميان سخت‌گيرتر بود و چون يزيد هلاك شد و اهل عراق مطيع ابن زبير شدند ، پنج ماه نزد او بماند و او را به كارى نگمارد و هر كس از اهل كوفه به مكه مىآمد ، مختار حال مردم كوفه را مىپرسيد ، هانى بن حبهء وداعى به او خبر داد كه مردم كوفه همه يكدل سر به فرمان ابن زبير نهادند ولى جمعى از مردم هستند كه به شمارهء اهل كوفه مىرسد ، اگر سره‌اى پيدا كنند كه آنها را در منظورشان گرد هم آرد تا مدتى بوسيلهء آنها زمين عراق را مىتواند خورد ، ( 2 ) مختار گفت : من ابو اسحاقم ، من هستم كه آنها را گرد حق فراهم سازم و به دست آنها باطل را بر زمين اندازم و هر جبّار معاندى را هلاك سازم ، و بىدرنگ شتر خود را سوار شد و به كوفه روانه شد ، خود را به شهر « حيره » رسانيد و روز جمعه غسل كرد و جامه پوشيد و به مسجد سكون و ميدان كنده گذر كرد و به هر مجلسى مىرسيد سلام مىكرد و مىگفت : مژده گيريد به پيروزى و كاميابى ، آنچه مىخواستيد آمد ، و در « بنى بدء » عبيدة بن عمرو بدى را ديدار كرد كه يكى از بنى كنده بود ، به او سلام كرد و گفت : به تو مژدهء پيروزى و رستگارى مىدهم ، تو
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 760 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى