است و دنبال آن مىگردند ، چون بشنوى كه من با جمعى مسلمانان در جائى قيام كردم و خون شهيد مظلوم مقتول در كربلا سيّد مسلمين و زادهء دختر سيد المرسلين حسين بن على ( ع ) را خواهانم ، به پروردگارت قسم ، به شمارهء آنها كه سر خون يحيى بن زكريا كشته شدند ، بكشم ، و از او درگذشت و ابن عرق از گفتارش تعجب كرد .
( 1 ) ابن عرق گويد : به خدا آنچه گفت به چشم خود ديدم و براى حجاج بن يوسف مىگفتم و مىخنديد و گفت : از خدايش آفرين ، چه مرد ديندار و جنگآور و دشمنكوبى بود ؛ مختار نزد ابن زبير رفت ولى او را محرم ندانست و راز خود را از او پوشيد و مختار از او كناره گرفت و يك سال او را ديدار نكرد ، ابن زبير حال او را پرسيد ، گفتند : در « طائف » است و معتقد است كه غضب خدا و هلاك كنندهء جبّاران است ، ابن زبير گفت : خدا او را بكشد ، دنبال دروغگو و غيبگو را گرفته ، اگر خدا جبّاران را هلاك كند ، مختار اول جبّار است ؛ در اين گفتگو بودند كه مختار وارد مسجد شد ، طواف كرد و دو ركعت نماز خواند و نشست و آشنايانش دور او آمدند و با او صحبت كردند ( 2 ) و ابن زبير به ديدار او نيامد و عباس بن سهل بن سعر را به جاسوسى نزد او فرستاد و آمد حالش را پرسيد و گفت : چون توئى از انجمن اشراف قريش و انصار ثقيف غائب ماندى ؟ قبيلهاى نيست كه زعيمش نيامده و با اين مرد بيعت نكرده ، گفت : من سال گذشته نزد او آمدم و او راز خود را به من نگفت چون خود را از من بىنياز دانست ، من هم خود را به او بىنياز نمودم ، عباس به او گفت : امشب با من به ديدار او بيا ، پذيرفت و پس از نماز عشاء پيش ابن زبير حاضر شد و گفت : به سه شرط من با تو بيعت مىكنم :
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 759
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٥٩