گفت : اى مردم ، فريب گفتهء اين ظاهرساز را نخوريد ، به خدا هر كس بر ما شورش كند او را مىكشيم و اگر به ما خبر رسد كه جمعى قصد شورش بر ما دارند پدر را به پسر و مولود را به والد و خويش را به خويش و كدخدا را به محيط كدخدائى او مؤاخذه كنيم تا حق را بپذيرند و گردن به فرمان نهند . مسيب بن نجبه از جا جست و سخن او را قطع كرد و گفت : يا بن المساكين ، تو با شمشير و زور خود ، ما را مىترسانى ؟ به خدا تو از اين خوارترى ، ما تو را بر دشمنى خود سرزنش نكنيم ، ما پدر و جدّ تو را كشتيم ، ولى اى امير ، تو خوب گفتى ، ابراهيم گفت :
به خدا ما كشتار كنيم و اين عبد اللَّه بن يزيد سستى مىكند . ( 1 ) عبد اللَّه بن وال گفت :
چرا ميان ما و امير ما مداخله مىكنى ، تو كه امير ما نيستى ، تو مأمور مالياتى ، برو مالياتت را جمع كن و اگر مىخواهى كار اين امّت را تباه كنى ، پدر و جدّت هم اين كار را كردند و بر سر آنها بدى آمد ؛ ابراهيم و همراهانش آنها را دشنام دادند و به هم بد گفتند و امير از منبر به زير آمد و ابراهيم او را تهديد كرد كه به ابن زبير از او شكايت خواهد كرد ، عبد اللَّه به منزل او رفت و از او عذر خواست و پذيرفت و سليمان و يارانش بيرون شدند و آشكار مشغول خريد اسلحه گرديدند و آمادهء نبرد شدند .
( 2 )
در ذكر ورود مختار به كوفه
شيعه ، مختار را دشنام مىدادند و او را بد مىگفتند چون هنگامى كه در « ساباط » ، حسن بن على ( ع ) را خنجر زدند و او را به كاخ سفيد مدائن بردند ، از طرف مختار تأييد شده بود چون دوران حسين ( ع ) رسيد و مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد ، مهماندار مسلم شد و او را در خانهء خود كه امروز ( در زمان هشام