كلبى ) از آن مسلم بن مسيب است وارد كرد با او بيعت نمود و مردم را به متابعت او دعوت كرد ؛ هنگام خروج مسلم ، مختار در ده خود به نام « لفغا » رفته بود ، ظهر هنگام خبر خروج بىسابقهء مسلم به او رسيد و با وابستگان خود به كوفه آمد و بعد از مغرب ( كه جمعيت مسلم از هم پاشيده بود ) خود را به « باب الفيل » مسجد كوفه رسانيد كه عبيد اللَّه عمرو بن حريث را با پرچم در مسجد واداشته بود ، مختار سرگردان و بلاتكليف ماند ، عمرو از او اطلاع يافت و او را دعوت كرد و امان داد و نزد او بماند ، ( 1 ) صبح كه شد ، عماره پسر وليد بن عتبه خبر او را به عبيد اللَّه رسانيد و او را با ديگران احضار كرد و گفت : تو جمعيتها براى يارى ابن عقيل آوردى ؟ گفت : خير ، من زير پرچم عمرو پناهنده شدم ، عمرو هم گواه شد و عبيد اللَّه با عصا به روى مختار زد كه پلك چشم او را واژگون نمود و گفت : اگر عمرو گواه تو نبود ، تو را مىكشتم ، و او را به زندان انداخت تا حسين ( ع ) كشته شد و مختار كسى نزد عبد اللَّه بن عمر شوهر خواهر خود صفيه فرستاد و او نامه به يزيد نوشت و وساطت كرد و يزيد به ابن زياد دستور داد او را آزاد كرد به شرط آنكه سه روز بيشتر در كوفه نماند ، ( 2 ) مختار به حجاز رفت و ابن عرق پس از « واقصه » به او برخورد و سلامش داد و از حال چشمش پرسيد ، گفت : اين زنازاده چوب بر آن زده و چنين شده كه مىبينى ، سپس گفت : خدا مرا بكشد اگر انگشتان او را با اعضاى او تيكهتيكه نكنم ؛ مختار وضع ابن زبير را از او پرسيد ، گفت : به خانهء كعبه پناهنده است و پنهانى براى او بيعت مىگيرند و اگر قدرتى به دست آورد خروج مىكند ، مختار گفت : يگانه مرد عرب امروز او است و اگر رأى مرا به كار بندد ، كار مردم را براى او درست مىكنم ، طوفان فتنه در رعد و برق
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 758
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٥٨