تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 756

مساهمون:

ص٧٥٦
طرف مهدى محمد بن حنفيه به عنوان وزير امينى مأموريت دارم و جمعى از شيعه به او رجوع كردند ، او مىگفت : سليمان مىخواهد خروج كند و خود را و مردم را به كشتن دهد ، او بصيرتى در جنگ ندارد . ( 1 ) به عبد اللَّه بن يزيد خبر دادند كه همين روزها در كوفه بر او شورشى خواهند كرد ، و به او گفتند مختار را زندان كند و اگر آزادش گذارد ، عاقبت خوشى نخواهد داشت ، عبد اللَّه گفت : اگر با ما جنگ كردند با آنها مىجنگيم و اگر متعرض ما نشوند كارى با آنها نداريم ، اينها خون حسين ( ع ) را مىخواهند و خدا بر آنها رحمت كند ، در امانند ، آشكارا خروج كنند بر آن كه حسين ( ع ) را كشته بيرون روند كه بر سر آنها مىآيد ( مقصودش ابن زياد بود ) من هم پشتيبان آنها هستم ، اين ابن زياد قاتل حسين ( ع ) و قاتل نيكان و همقطاران شما است كه به سوى شما مىآيد ، قاصدان يك منزل آن طرف « پل منبج » خبر او را آورده‌اند ، بهتر است كه همه با هم آمادهء نبرد او باشيد و با هم نجنگيد و همديگر را نكشيد تا دشمن شما را ناتوان دريابد و به آرزوى خود برسد ، اين ابن زياد دشمن‌ترين خلق خدا است ، خودش و پدرش هفت سال بر شما حكومت كردند و از كشتار اهل عفّت و دين دست بازنگرفتند ، شما از طرف او بدبخت شديد و او است كه كسى را كه خونش را مىخواهيد كشته ، او بر شما مىآيد ، با زور و بازو و شوكت خود جلوى او برويد و همه را به خرج او دهيد و بر خود مصرف نكنيد ، من خير شما را مىخواهم ( مروان ، ابن زياد را به جزيره فرستاده بود و دستور داده بود كه چون از تسخير آن فارغ شود ، به عراق حمله كند ) . ( 2 ) چون عبد اللَّه بن يزيد از نطق خود فارغ شد ، ابراهيم بن محمد بن طلحه
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 756 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى