تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 754

مساهمون:

ص٧٥٤
بنى اسرائيل گرديد كه پيغمبرشان به آنها فرمود : شما به خود ظلم كرديد كه گوساله پرستيديد ، به آفرينندهء خود برگرديد و خود را بكشيد و انكار كردند و زانو زدند و گردن كشيدند چون دانستند كه جز قتل ، از اين گناه بزرگ نجاتى ندارند اگر شما را به مانند آنها بخوانند چگونه باشيد ، شمشيرها را تيز كنيد و پيكان بر سنان بزنيد و آنچه توانيد ساز و برگ براى دشمن آماده سازيد تا بسيج فرا رسد » . ( 1 ) خالد بن نفيل گفت : من كه به خدا اگر بدانم نجاتم از گناهم و رضايت پروردگارم در كشتن خودم هست خود را بكشم ، همهء حاضران گواه باشند كه هر چه دارم جز سلاح خود كه با آن با دشمن خود نبرد كنم همه را صدقه بر مسلمانان نمودم براى تقويت بر نبرد با فاسقان ؛ ابو معيمر بن حبس بن ربيعهء كنانى هم به او اقتدا كرد . سليمان گفت : گفتار بس است ، هر كس از اين بابت چيزى مىدهد به عبد اللَّه بن وال تيمى بسپارد و چون بودجهء كافى نزد او جمع شد ، فقراء شيعه را با آن مجهز كنيم . ( 2 ) سليمان بن صرد نامه‌اى به سعد بن حذيفه نوشت و او را از تصميم خودشان آگاه كرد و به كمك دعوت نمود ، سعد آن نامه را بر شيعيان مدائن خواند و آنها پذيرفتند و در ضمن نامه‌اى به سليمان بن صرد اعلام كردند كه براى حركت و كمك او آماده‌اند ، سليمان نامهء ديگرى به مثنى بن مخربهء عبدى در بصره به مضمون همان نامهء سعد نوشت ، مثنى در جوابش نوشت : ما گروه شيعيان از اين تصميم شما خدا را حمد كنيم و و هر وقتى وعده گذارى ، به شما ملحق شويم و در آخر نامه اين شعر را نوشت :
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 754 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى