تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
قولويه ( قدس سرّه ) به اسنادش از ابى جعفر ( ع ) فرمود : پيغمبر ( ص ) را شيوه آن بود كه چون حسين ( ع ) وارد مىشد او را نزد خود مىكشانيد و با امير المؤمنين ( ع ) مىفرمود : او را نگهدار ، و سپس بر وى سرازير مىشد و او را مىبوسيد و مىگريست ، حسين مىگفت : پدر جان ، چرا گريه مىكنى ؟ مىفرمود : پسر جانم جاى شمشيرهايت را مىبوسم و مىگريم ، عرض مىكرد : پدر جان ، من كشته مىشوم ؟ مىفرمود : آرى به خدا با پدرت و برادرت ، گفت : پدر جان ، قتلگاه ما جدا است ؟ فرمود : آرى پسر جانم ، گفت : از امّتت چه كسى ما را زيارت كند ؟ فرمود : مرا و پدرت و برادرت و تو را زيارت نكند جز صدّيقين امّت من . ( 1 ) 36 - به سند متصل به شيخ المحدّثين محمد بن على بن شهر آشوب سروى ( نوّر اللَّه مرقده السني ) ، از ابن عباس گفت : هند از عايشه درخواست كرد كه تعبير خوابش را از رسول خدا ( ص ) بپرسد ، فرمود به او بگويد تا خوابش را نقل كند ، گفت : خواب ديدم كه آفتاب از بالاى سرم برآمد و ماه از درونم بيرون شد و ستارهء سياهى از ماه درآمد و بر آفتاب حمله كرد و از آفتاب ستارهء كوچكترى درآمد آن را بلعيد و بر اثر آن سراسر افق سياه شد سپس ديدم ستارگانى از آسمان هويدا شد و ستارگان سياهى هم بر زمين است جز آنكه اين ستاره‌هاى سياه زمين در هر جا افق را احاطه كرده‌اند . چشم رسول خدا اشكين شد و دو بار به هند فرمود : اى دشمن خدا ، بيرون رو كه غمهاى مرا تازه كردى و خبر مرگ دوستانم را به من رساندى ، چون بيرون رفت فرمود : بار خدايا او را لعنت كن و نسلش را لعنت كن ، و از تعبير خواب
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 75 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى