تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 745

مساهمون:

ص٧٤٥
گفتم : اين بوى چيست ؟ گفت : به خدا من عطرى مانند آن نبوئيدم ، با آن وداع كرديم و علامتى اطراف قبر نهاديم ، و چون متوكّل كشته شد با جمعى از طالبيين و شيعيان رفتيم سر قبر و آن علامات را جستيم و آن را به وضع كنونى برگردانديم . ( 1 ) متوكل ، عمر بن فرج رجحى را بر مكه و مدينه گماشت و آل ابى طالب را از دريافت اعانه از مردم بازداشت و مردم را از احسان به آنها جلوگيرى كرد و اگر خبر مىشد كه كسى به آنها احسانى كرده اگر چه كم باشد ، او را سخت شكنجه مىكرد و جريمهء بسيارى از او مىگرفت تا آنكه جمعى از زنهاى علويه را يك پيراهن بيش نبود كه به نوبت در آن نماز مىكردند و آن را بيرون مىآوردند و عريان پشت چرخ خود مىنشستند تا آنكه متوكل كشته شد و منتصر به آنها توجه كرد و احسان نمود و پولى فرستاد ، به آنها تقسيم شد و او از هر جهت مخالفت پدر را وجههء همت ساخته بود و بر ضدّ او عمل مىكرد براى طعن بر او و اظهار تنفّر از كارهاى او . ( 2 ) شيخ طوسى در « امالى » خود به سندش از محمد بن عبد الحميد روايت كرده گفت : من همسايهء ابراهيم ديزج بودم و براى عيادت او در مرض موتش پيش او رفتم ، ديدم بسيار بد حال است و گويا بىهوش است و پزشك بالين او است و به سابقهء انس و رفاقتى كه با او داشتم و به من اطمينان داشت حالش را پرسيدم و كتمان كرد و اشاره به وجود پزشك كرد ، پزشك ملتفت اشارهء او شد و نمىدانست كه چه داروئى به او نسخه دهد و برخاست و رفت و خلوت شد و باز از حال او پرسيدم ، گفت : به تو خبر مىدهم و از خدا آمرزش مىخواهم ، متوكّل به