تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 746

مساهمون:

ص٧٤٦
من دستور داد به « نينوى » روم و بر سر قبر حسين مأمور باشم ، دستور داشتيم آن را شخم كنيم و اثر قبر را محو كنيم ، ( 1 ) شب هنگام با كارگران و سركاران كه بيل و كلنگ داشتند به آنجا رسيديم ، من به غلامان و ياران خود گفتم فعله‌ها را به خراب كردن قبر و كشتن زمين آن وادارند ، و از خستگى راه ، دراز كشيدم و خوابم برد ، ناگاه جنجال برپا شد و فريادها كشيدند و غلامان مرا از خواب برانگيختند ، گفتم : شما را چه شده است ؟ گفتند : پيش آمد عجيبى است ، گفتم : چيست ؟ گفتند : ميان ما و قبر ، قومى حائل‌اند و تير به ما مىزنند ، و خودم برخاستم تا موضوع را روشن كنم ، ديدم وضع چنان است كه وصف كردند ، اين شب اوّل ليالى بيض ( 13 - 15 ) بود ، گفتم : شما هم به آنها تير بزنيد ، تير زدند و تيرها برگشت و هر كدام به صاحبش خورد و او را كشت ، من از اين وضع به هراس افتادم و بىتابى كردم و تب و لرز مرا گرفت و از سر قبر كوچيدم همان وقت ، و دل بر آن نهادم كه چون جميع دستورات متوكل را راجع به قبر انجام ندادم مرا خواهد كشت ، ابو بريره گويد : به او گفتم : راحت شدى از ترس ، متوكل ديشب او را به كمك منتصر كشتند ، به من گفت : اين خبر را شنيدم ولى آسيبى به تن من رسيده كه ديگر اميد زنده ماندن ندارم ، ابو بريره گويد : اين اول روز بود و ديزج آن روز را به شب نرسانيد و مرد . ( 2 ) ابن خنيس گويد : مفضل گفت كه منتصر شنيد پدرش به فاطمه ( ع ) دشنام مىدهد و از يكى از مردم موضوع را پرسيد ، به او گفت : قتلش واجب است ولى هر كس پدر خود را بكشد ، عمرش كوتاه باشد ، گفت : در صورتى كه در كشتن او اطاعت خدا كرده باشم باكى ندارم كه عمرم كوتاه شود ، و بعد از پدر هفت ماه