تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 743

مساهمون:

ص٧٤٣
پرسيد و او برخاست و از تهديد منتصر به او خبر داد ، منتصر گفت : يا امير المؤمنين ، آن را كه اين سگ تقليد مىكند و مردم بر او مىخندند عموزاده و بزرگ خاندان تو است و فخر تو به او است ، اگر خواهى خودت گوشت او را بخور و او را طعمهء اين سگ و امثال او مكن ، متوكل به آوازخوان‌ها گفت : همه بخوانيد :
جوان غيرت آمد بابن عمّش * سر اين جوان بر . . . . . . . . . مادرش
اين هم سبب شد كه منتصر ، خون متوكل را حلال شمرد ، ( 1 ) ابو الفرج در « مقاتل الطالبيين » گفته : متوكل بسيار سخت‌گير بود بر آل ابى طالب و امر آنها را مهم مىشمرد و خشم و كينه به آنها داشت و بدبينى و تهمت به آنها روا مىداشت و من باب اتفاق عبيد اللَّه بن يحيى وزيرش هم به آنها بدنظر بود و بدكردارى با آنها را در نظرش جلوه مىداد و با آنها كار را به جائى رسانيد كه هيچ‌كدام از خلفاء بنى عباس پيش از او چنان نكردند و از اين باب بود شيار قبر حسين ( ع ) و محو آثار آن و بر همهء راهها پاسگاهها ساخت كه هر كه را بيابند به زيارت او مىآيد ، بگيرند و نزد او آوردند و زائران را مىكشت يا سخت عقوبت مىكرد ، ( 2 ) احمد بن جعد وشاء براى من حديث كرد و خود مشاهده كرده بود كه سبب شيار قبر حسين ( ع ) اين بود كه يكى از زنان آوازه خوان كنيزان خود را نزد متوكل مىفرستاد پيش از آنكه خليفه شود و براى او آواز مىخواندند و مىخوارى مىكرد ، يك روز دنبال او فرستاد و معلومش شد كه مسافر است ، او به زيارت قبر حسين ( ع ) رفته بود و خبر احضار متوكل به او رسيد و به شتاب برگشت و يكى از كنيزان خود را نزد او فرستاد كه با او الفت داشت ، متوكل