گفت : كجا بوديد ؟ گفت : خانم من به حج رفته بود و ما را هم با خود برده بود ، ماه شعبان بود ، گفت : در ماه شعبان به حجّ كجا رفته بوديد ؟ گفت : سر قبر حسين ( ع ) ؛ سخت غضبناك شد و دستور داد خانمش را آوردند و زندانش كرد و همهء املاكش را ضبط كرد و مردى از يارانش به نام « ديزج » كه يهودى بود ، سر قبر حسين ( ع ) فرستاد و دستور داد قبر را شيار كند و محو كند و هر چه اطراف او است ويران كند ، او رفت و هر چه ساختمان اطراف آن بود ويران كرد و ساختمان قبر را خراب كرد و به اندازهء دويست جريب اطراف آن را شيار كرد و چون به قبر رسيد كسى براى آن اقدام نكرد ، جمعى يهودى را آورد تا آن را شيار كردند و آب بر اطراف آن بست و پاسگاههائى اطراف آن ساخت كه ميان هر دوتاى از آنها يك مايل ( دو كيلومتر ) فاصله بود و احدى به زيارت نمىرفت مگر آنكه او را مىگرفتند و نزد او مىبردند .
( 1 ) محمد بن حسين اشنانى براى من حديث كرده كه آن روزها از ترس ، مدّتى دراز شد كه من به زيارت نرفتم و در مقام برآمدم خود را به خطر اندازم و زيارت بروم و يك مرد عطّار هم با من يار شد و به قصد زيارت بيرون شديم ، روزها پنهان بوديم و شبها راه مىرفتيم تا به نواحى « غاضريه » رسيديم و نيمهء شب بيرون شديم و از ميان دو پاسگاه كه در خواب بودند عبور كرديم تا سر قبر او رسيديم و آن را نمىدانستيم و به فراست و جستجو ، خود را بدان رسانيديم ، صندوق را كنده و سوزانده بودند و آب بر آن بسته بودند و محل خشتها چون خندقى فرو رفته بود ، ما آن را زيارت كرديم و به روى آن افتاديم و بوى خوشى از آن به مشام ما رسيد كه هرگز مانند آن را در عطرها نديده بوديم ، من به آن عطرفروشى كه همراهم بود
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 744
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٤٤