جواب گفت كه خون رگهايت بر گلوگاهت ريخته و ميان تن و سرت جدائى افتاده ؟ من گواهم كه تو پسر خير النسائى ، چرا چنين نباشى با آنكه كف سيد المرسلين تو را غذا داده و در دامن متقيان پرورش يافتهاى و از پستان ايمان شير خوردهاى و با اسلام از شير بريده شدى ، به پاكى جان دادى و به پاكى زندگى كردى و دل مؤمنان از فراقت ناخوش است و در سرانجام نيكت ترديدى ندارد ، فعليك سلام اللَّه و رضوانه ، من گواهم كه تو بر همان روشى رفتى كه برادرت يحيى بن زكريا رفت ، سپس ديده گرد قبر گردانيد و گفت : « السلام عليكم أيّتها الأرواح الّتي حلّت بفناء قبر الحسين ( ع ) و أناخت برحله ، أشهد أنكم أقمتم الصلاة و آتيتم الزكاة و أمرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر و جاهدتم الملحدين و عبدتم اللَّه حتّى أتاكم اليقين » ( 1 ) بحقّ آنكه محمد ( ص ) را به راستى فرستاده ، ما هم در مبارزهاى كه شما كرديد شريك هستيم ؛ عطيه گويد : من گفتم : چطور شريكيم ؟ ما كه به پست و بلند زمين برنيامديم و شمشيرى نزديم ، و اين شهداء سر و تن دادند و از اولاد خود جدا شدند و زنهايشان بيوه شد ؟ فرمود : اى عطيه ، از حبيب خود رسول خدا ( ص ) شنيدم مىفرمود : هر كه مردمى را دوست دارد با آنها محشور شود و هر كس كار قومى را دوست دارد شريك كار آنها باشد ، قسم به آن كه محمد ( ص ) را به راستى فرستاد ، نيّت من و نيّت اصحابم همانى است كه حسين ( ع ) و اصحابش بر آن رفتند ، مرا ببريد طرف خانههاى كوفه ، چون قدرى راه را طى كرديم گفت : اى عطيه ، به تو سفارشى كنم ، گمان ندارم بعد از اين سفر ، تو را برخورم ، دوستان آل محمد را دوست دار چه قدر آنها را دوست دارم ، دشمنان آل محمد را دشمن دار چه دشمنى داشتنى هستند و اگر چه
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 741
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٤١