شاهى كه از براى ملاقات حق نمود * از كاينات يكسره قطع نظر توئى
شاهى كه داد تن به قضاى خداى خويش * اندر جهان به گونهء جدّ و پدر توئى
شاهى كه در زمين بلاخيز كربلا * در راه دوست داد تن و جان و سر توئى
شاهى كه در عزاى عزيزان و دوستان * از بار غم شكست مرا او را كمر توئى
شاهى كه سر بريد به خنجر ز پيكرش * شمر شرير ظالم بيدادگر توئى
شاهى كه بسكه تير ستم بر تنش نشست * مانند شاهباز برآورد پر توئى
شاهى كه زير نه فلك از جور اشقيا * بود از ستاره زخم تنش بيشتر توئى
شاهى كه شصت و شش زن مظلومه از غمش * گشتند زار و نوحهگر و خون جگر توئى
شاهى كه جبرئيل امين در عزاى او * هر موى گشت در بدنش نيشتر توئى
شاهى كه تا به دامن محشر بود به پا * بزم عزاش بر سر هر رهگذر توئى
شاهى كه ريزد « اختر طوسى » به ماتمش * پيوسته از دو ديده به دامن گهر توئى
در خاتمبخشى امير مؤمنان و بريدن بجدل انگشت سيد الشهدا را براى انگشترى است
گر نبودى بهر زيب دست يار انگشترى * ساختى كى زرگر از زر عيار انگشترى
آن نگارى كو ببخشد عاشقان خويش را * در شب وصلش برسم زينهار انگشترى