تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 711

مساهمون:

ص٧١١
شاهى كه از براى ملاقات حق نمود * از كاينات يكسره قطع نظر توئى شاهى كه داد تن به قضاى خداى خويش * اندر جهان به گونهء جدّ و پدر توئى شاهى كه در زمين بلاخيز كربلا * در راه دوست داد تن و جان و سر توئى شاهى كه در عزاى عزيزان و دوستان * از بار غم شكست مرا او را كمر توئى شاهى كه سر بريد به خنجر ز پيكرش * شمر شرير ظالم بيدادگر توئى شاهى كه بسكه تير ستم بر تنش نشست * مانند شاهباز برآورد پر توئى شاهى كه زير نه فلك از جور اشقيا * بود از ستاره زخم تنش بيشتر توئى شاهى كه شصت و شش زن مظلومه از غمش * گشتند زار و نوحه‌گر و خون جگر توئى شاهى كه جبرئيل امين در عزاى او * هر موى گشت در بدنش نيشتر توئى شاهى كه تا به دامن محشر بود به پا * بزم عزاش بر سر هر رهگذر توئى شاهى كه ريزد « اختر طوسى » به ماتمش * پيوسته از دو ديده به دامن گهر توئى

در خاتم‌بخشى امير مؤمنان و بريدن بجدل انگشت سيد الشهدا را براى انگشترى است

گر نبودى بهر زيب دست يار انگشترى * ساختى كى زرگر از زر عيار انگشترى آن نگارى كو ببخشد عاشقان خويش را * در شب وصلش برسم زينهار انگشترى
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 711 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى