تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 709

مساهمون:

ص٧٠٩
اعداى بىمروت بىدانش عنيد * كز جنتند روز قيامت بسى بعيد وز حق مدام لعنتشان باد بريزيد * بردند چون ز كوفه به شامش بريزيد وى بد روان ز پيش و عيالش روان ز پى * در مجلسى كه بود در او خيل اشقيا بنشسته هر يكى به روى كرسى طلا * پنهان ز چشم خلق نه با للَّه بر ملا در طشت زر نهاد چو آن شومش از جفا * آلوده كردش از سرمستى به درد مى در پيش چشم عابد بيمار ناتوان * مىكرد زهر مار مى آن مير ظالمان مىخواند شعر از سر مستى و هر زمان * بيگانه بود چون ز خدا چوب خيزران مىكرد آشنا به لب روح‌بخش وى * آن سر كه بود روى به از مهر خاورش وز ضرب تيغ بود بسى زخم منكرش * آزرده شد ز چوب لب روح پرورش آن ظلم را چو زينب مظلومه خواهرش * ديد از يزيد روى به وى كرد و گفت اى خصم خدا كه هيچ ندارى به دل غمى * از جورت ار شوند غمين خلق عالمى دارى اگر به دين نبى رأى محكمى * ظالم مزن تو چوب به اين لب كه از دمى اموات را تمام تواند نمود حى