تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
خدمت شما آمديم ، پيغمبر در وضع آنها تأمّل كرد و گريست و در خانه جامه‌اى كه فراخور آنها باشد نبود و نخواست آنها را رد كند و آزرده دل نمايد ، از خدا خواست و عرض كرد : جبران كن دل آنها و دل مادرشان را ، جبرئيل فرود آمد و دو حلّهء سفيد از حلّه‌هاى بهشت همراه آورد ، پيغمبر ( ص ) خرسند شد و به آنها فرمود : اى دو سيّد جوانان اهل بهشت ، دريافت كنيد جامه‌هائى را كه خيّاط قدرت به اندازهء شما بريده است ؛ چون جامه‌ها را سفيد ديدند گفتند : يا جدّاه ، آنها سفيدند چگونه بپوشيم با آنكه همهء اطفال عرب جامه‌هاى رنگين پوشيده‌اند ؟ پيغمبر سر به زير انداخته و در انديشه شد و جبرئيل عرض كرد : يا محمد ، خاطر خوش دار و ديده روشن باش ، رنگرز تواناى رنگ خدائى اين حاجت آنها را برآورد و دل آنها را خوش كند ، به هر رنگى كه خواهند دستور بده يك طشت و ابريق بياورند ، آوردند ، جبرئيل گفت : يا رسول اللَّه ، من آب مىريزم بر اين خلعتها و شما آنها را در آن آب بفشاريد تا هر رنگ خواهيد بيرون آيد . ( 1 ) پيغمبر ( ص ) حلّهء حسن ( ع ) را در آب نهاد ، به او فرمود : چه رنگى مىخواهى ؟ گفت : رنگ سبز ، پيغمبر ( ص ) آن را ماليد و به او داد و پوشيد ؛ سپس حلّهء حسين ( ع ) را در طشت نهاد و از او كه پنج‌ساله بود پرسيد : چه رنگ مىخواهى نور ديده‌ام ؟ حسين ( ع ) عرض كرد : يا جدّاه ، رنگ سرخ مىخواهم ، پيغمبر ( ص ) به دست خود آن را در آن ماليد و چون ياقوت احمر سرخ گرديد و حسين ( ع ) آن را پوشيد ، پيغمبر ( ص ) بدان شاد شد و حسنين ( ع ) خرسند نزد مادر خود رفتند ؛ جبرئيل از مشاهدهء اين وضع گريست ، پيغمبر ( ص ) فرمود : برادر ، جبرئيل ، امروز كه فرزندانم خوشند وقت گريه نيست ، به خدا بگو بدانم