تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 69

مساهمون:

ص٦٩
آنجا قتلگاه فرزندم حسين و جمعى از فرزندان و خاندانم را نمودند و من از خون آنها برگرفتم و اينها است كه در دست من است ، مشت خود را گشود و فرمود : اينها را بگير و نگهدار ، آن را گرفتم و چون خاك سرخى بود و گذاشتم در يك شيشه و سرش را بستم و نگهداشتم ، و چون حسين از مكّه به سمت عراق رفت ، من هر روز و هر شبى آن را بيرون مىآوردم و مىبوئيدم و بر آن نگاه مىكردم و مىگريستم بر مصيبت او و چون روز دهم محرّم همان روزى كه حسين در آن شهيد شد ، اول روز آن را بيرون آوردم ، به حال خود بود ، و آخر روز كه بر سر آن رفتم ديدم خون تازه است ؛ در ميان خانه‌ام شيون كردم و گريستم و غم خود را از ترس آنكه دشمنان در مدينه بشنوند و شماتت كنند پنهان كردم و همان ساعت و همان روز را در نظر گرفتم تا خبر شهادت او رسيد و آنچه ديده بودم محقّق گرديد . ( 1 ) 30 - به همان سند تا شيخ مفيد در ارشادش و روايت شده است كه : يك روز على و فاطمه و حسن و حسين در اطراف پيغمبر ( ص ) نشسته بودند ، به آنها فرمود چگونه باشيد آنگاه كه كشته افتاده باشيد و قبور شما پراكنده باشد ، حسين گفت : من مىميرم يا كشته مىشوم ؟ فرمود : پسر جانم ، كشته مىشوى به ستم و برادرت هم به ستم كشته شود و نژاد شما در اطراف زمين رانده شوند ، حسين عرض كرد : چه كسى ما را مىكشد يا رسول اللَّه ؟ فرمود : بدترين مردم ؛ فرمود : پس از آن ، كسى ما را زيارت كند ؟ فرمود : آرى ، فرزند جانم ، طايفه‌اى از امّتم كه به زيارت شما قصد بر و صلهء مرا دارند و چون روز قيامت شود من در موقف حساب نزد آنها روم و بازويشان را بگيرم و از وحشت و سختى آن
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 69 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى