تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
عرض كرد : پدر جان ، چه كسى قبر ما را زيارت كند و وارسى كند با آنكه از هم دورند ؟ فرمود : گروه‌هائى از امّتم كه بدين وسيله برّ و صلهء مرا مىجويند و من هم در موقف ، حساب آنها را وارسى كنم و بازوى آنها را بگيرم و از هراسها و سختيهاى آن نجاتشان دهم . ( 1 ) 28 - به سند پيوست من تا شيخ اجل مفيد ( ره ) در « ارشاد » گويد : اوزاعى ، از ابى عبد اللَّه بن شداد ، از ام الفضل دختر حارث روايت كرده است كه : حضور رسول خدا ( ص ) رفت و گفت : يا رسول اللَّه ، من امشب خواب بدى ديدم ، فرمود : چيست ؟ گفت : سخت است ، فرمود : چه باشد ؟ عرض كردم : خواب ديدم كه تيكه از تنت بريده شد و در دامن من نهاده شد ، فرمود : خير است ، فاطمه‌ام بزايد و در دامن تو آيد ، فاطمه حسين را زائيد . گويد : در دامن من بود چنانچه رسول خدا ( ص ) فرمود ، يك روز او را نزد پيغمبر ( ص ) بردم و او را در دامنش گذاشتم و متوجه شدم كه چشمان او اشك مىريزند ، گفتم : پدر و مادرم قربانت يا رسول اللَّه ، شما را چه مىشود ؟ فرمود : جبرئيل آمد و به من خبر داد كه طائفه‌اى از امّتم اين پسرم را مىكشند و خاك سرخگونى هم برايم آورد . ( 2 ) 29 - به همان سند متصل به شيخ مفيد ( ره ) در « ارشاد » از ام سلمه ( ره ) روايت كرده است كه گفت : رسول خدا ( ص ) يك شب از نزد ما بيرون رفت و غيبتى طولانى كرد ، سپس پريشان موى و خاك‌آلوده برگشت و مشتش گره بود ، عرض كردم : يا رسول اللَّه ، چه شده است كه تو را پريشان و خاك‌آلوده مىبينم ؟ فرمود : در همين وقت مرا به جائى از عراق بردند كه « كربلا » نام دارد و به من در